
خداحافظی اش سیل حرم را می برد
راه می رفت و همه چشم ترم را می برد
نفسش ارثیه ی فاطمه امّا چه کنم
دست غم نور چراغ سحرم را می برد
سنگها در تپش آمدنش بی صبرند
زیر باران همه ی بال و پرم را می برد
یک عمود آمد و با تاب و تب بی رحمش
ماه پیشانی آن تاج سرم را می برد
سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد
تا دل کینه ی لشگر پسرم را می برد
تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری
قطعه ای از قطعات جگرم را می برد
چیده ام روی عبا هستی خود را، دنیا
باد می آمد و عطر ثمرم را می برد

***
در گيسويت دو صد غزل عاشقانه است
دریــای مــهربانی تو بیکـــرانه است
ای حضـــرت محمـــد کرب و بـلای ما
امشب اویس من به سوی تو روانه است
هرکس که دید حضرت تو ؛ مومنانه گفت
مثل نبـــی اکرممــان چهار شانه است
رمّان قــد توست نه کوتــاه نه بلنـــد
یعنـــی همیشه فــال قد تو میانه است
دلتنگی از دل همه ي اهل بیت رفــت
ازبس گِــل وجود تو پیغمبرانه است
هرچند حضرت علیِ اکبري شما
سرتا قــدم جــوانی پیغمبری شما
ای بهتــرین قصیــده ناب کتابمــان
ارشــدترین برادر طفل ربابمــان
نازل شو از عقاب كه ما تشنه ي توأييم
ای اوّلین بهانه ي چشم پر آبمان
پایین بیا ؛ هدایتمــان کن به خیمــه ها
ای تا همیشه حضرت ختمی مآبمان
ای سیب سرخ ؛ یک سبد انگور می خوری ؟
یک خوشه نوش جان بکن عالی جنابمان
پایین بیا وگرنه به خود لطمــه می زنم
بیرون بیــار یکــدفعه از اضطرابمان
آهسته رو وَ فرصت خیر العمل بده
وقتــی برای بوســه زدن لااقل بده
رفتی و داغ تو به دل خیمه ماند ؛ نه ؟
از پای سیــد الشــهداء را نشــاند،نه؟
رفتی ولی چـــرا نفـــر اول حـــرم
آیا کسی به معرکه ات می کشاند ؛ نه
وقتی که از شکاف سرت خون تازه ریخت
اسبت تو را ز کوچه ي نیزه رهاند؛ نه
یک نیزه آمــد و صف شمشیر را شکست
نزدیک شد و فاتحه بهر تو خواند؛ نه!
آیا امام با همــه ي قطعــه قطعــه ات
تنها تو را به خیمه ي گریه رساند ؛ نه
افتــاده بــود روی ضــریــح مشبــکت
تا اینکه عمه آمد و گیسو فشاند ، نه !
هرگز نشد کنار تنت قطع ، ناله هاش
تا اینکه تکّه تکّه تو را چید در عباش
*
گاهی همه به دور پسر جمع میشوند
گاهی همه به دور پدر جمع میشوند
اینها كه دست و پای علی را گرفتهاند
هشتاد و چار فاطمه سرجمع میشوند
وقتی میان خیمه نشسته، نشستهاند
وقتی كه میرود، دم در جمع میشوند
دارند این طرف چهقدر میشوند كم
دارند آن طرف چهقدر جمع میشوند
وای از علی عقابشاگر اشتباه رفت
وای از حسین دورش اگر جمع میشوند
*
به حرم تا که تو را از سفرت آورند
پدر پیر تو را پشت سرت آوردند
چقدر در سر راهم پر خونین دیدم
چه بلایی به سر بال و پرت آوردند
چنگ ها جوشن و خوود و سپرت را بردند
در عوض هرچه که می شد به سرت آوردند
نیزه هایی که هنوز از نوکشان می ریزد
لخته خون های گلویت خبرت آوردند
پشت تو تا به حرم پیش رخ نامحرم
شانه های خم زینب پدرت آوردند
تا در آغوش کشم جسم تو را بار دگر
تکه تکه تنی از دور و برت آوردند
آخرین عضو تو وقتی به حرم آید شکر
مادرت نیست بگویم پسرت آوردند
*
آفتاب غرور ایلت را
با نگاهت به جنگ شب بردی
زخم های جمل دهان وا کرد
تا که نام «علی» به لب بردی
تا که حرف علی وسط آمد
تازه شد داغ نهروانی ها
دشنه در دست، در کمین بودند
فتنه ها، کینه ها، تبانی ها
مکر صفین نقشه ای رو کرد
تا دوباره سقیفه بُرد کند
لشگر کوفه کوچه ای وا کرد
تا علی را دوباره خُرد کند
کوفه ازخشکی لبت دانست
مست صهبای کوثری هستی
نیزه ازعمد زد به پهلویت!
چون که فهمید مادری هستی
پیش چشمان باغبان؛ پاییز
تبرش را به جان تاکِ انداخت
قد و بالای دیدنی ات را
چشم شور عرب به خاک انداخت
*
ز دستم مي روي اما صدايم در نميآيد
دلم ميسوزد و كاري ز دستم بر نميآيد
سرم را ميگذارم رويِ كِتفِ خواهرم زينب
الا اي محرم دردم چرا اكبر نميآيد
اگر زينب نميآمد گريبان پاره ميكردم
تحمل ميرود اما شب غم سر نميآيد
اذان گوي دل بابا، اذاني ميهمانم كن
اگر چه از گلوي تو صدائي در نميآيد
الا اي سرو بي همتا، عصايِ پيريِ بابا
به والله سرم ديگر از اين بدتر نميآيد
تمام سعي خود را ميكنم اما نميدانم
چرا اين تيرها از پيكر تو در نمي آيد
*
***
سرو قدّى ز حرم با دل سوزان مىرفت
پيش چشمان پدر «وَه» چه خرامان مىرفت
مأذنه كرببلا بود و اذان سر مىداد
بر لبش نغمه تكبير و به ميدان مىرفت
بر فراز سرِ سرو قد او قرآن بود
زير قرآن ز چه رو پاره قرآن مىرفت
زينب اسپند به كف داشت و دل مىسوزاند
يوسف كرببلا جانب كنعان مىرفت
اشك مىريخت به پشت سر او آب نبود
به بيابان بلا، جان سليمان مىرفت
دور مىشد ز حرم، هر قدمى بر مىداشت
گوئيا از تن اهل حرمش جان مىرفت
صفحه اول ايثار، چو مىخورد ورق
مصحف عشق سوى صفحه پايان مىرفت
گيسويش در طيران بود و به دستان نسيم
دست از دل شده با موى پريشان مىرفت
پرده از صفحه اسرار عدم بر مىداشت
آب مىكرد دل شاه و قدم بر مىداشت
رفت ميدان و دل شاه دگر بار شكست
لحظاتى پس از آن مخزن اسرار شكست
دست بر گردن مركب سوى بازار آمد
يوسف كرببلا رونق بازار شكست
هركه با هرچه به كف داشت خريدارش شد
عضو عضو بدن آن بت عيار شكست
نيزهها بهر طواف بدنش صف بستند
بى صف آمد يكى و پهلوى آن يار شكست
نرخ شمشير چه سنگين و گران بود كزان
باز هم فرق سر حيدر كرار شكست
ناله سرداد و سرآسيمه شه آمد به سرش
دلش از ديدن آن منظره بسيار شكست
پاى بر روى زمين مىزد و بابا مىگفت
دل خورشيد از اين واقعه صد بار شكست
يك طرف قطعهاى و قطعه ديگر طرفى است
زين مصيبت الف قامت دلدار شكست
بر سر نعش على غصه ز جان سيرش كرد
لرزه افتاد به زانو و زمين گيرش كرد
*
دل ز قرص قمر خویش کشیدن سخت است
نازها از پسر خویش کشیدن سخت است
سر زانو کمکم کرد که پیدات کنم
ور نه کار از کمر خویش کشیدن سخت است
مشکل این است بغل کردن تو مشکل شد
تکه ها را به بر خویش کشیدن سخت است
خواستی این پدر پیر خضابی بکند
خون دل را به سر خویش کشیدن سخت است
نیزه بیرون بکشم از بدنت می میرم
خار را از جگر خویش کشیدن سخت است
گر چه چشمم به لب توست ولی لخته ی خون
از دهان پسر خویش کشیدن سخت است
تکه های جگرم هر طرفی ریخته است
همه را دور و بر خویش کشیدن سخت است
بِه، که از گردن من دفن تو برداشته شد
دست از بال و پر خویش کشیدن سخت است
*
قصد کرده است تمام جگرم را ببرد
با خودش دل خوشی دور و برم را ببرد
من همین خوش قد و بالای حرم را دارم
یک نفر نیست از اینجا پسرم را ببرد؟
دسترنج همه ی زحمت من این آهوست
چقدر چشم نشسته، ثمرم را ببرد
این چه رسمی ست پسر جای پدر ذبح شود
حاضرم پای پسرهام، سرم را ببرد
تا به یعقوب نگاهم نرسیده خبرش
می شود باد برایش خبرم را ببرد
نیزه دنبال دلم بود تنش را می گشت
قصد کرده است بیاید جگرم را ببرد
***
جان من، قول بده دست به گیسو نبری
مقنعه ت باز شود، بال و پرم را ببرد
تو برو خیمه خودم پشت سرت می آیم
چه نیازی ست کسی محتضرم را ببرد
دست و پا گیر شدم، زود زمین می افتم
یک نفر زود، تن دردسرم را ببرد
همه سرمایه ام این است که غارت شده است
هر که خواهد ببرد جنس حرم را... ببرد
صد پسر خواسته بودم ز خدا، آخر داد
صد علی داد به من تا که سرم را ببرد
*
برسان زود جوانان حرم را عباس
كه بيارند به خيمه پسرم را عباس
دسترنج ِ همه ي عمر مرا باد تكاند
جمع كن روي عبايم ثمرم را عباس
به زمين ميزندم...،داغ جوان سنگين است
پس بگير از دو طرف زير پرم را عباس
زخم تيري كه قرار است نصيب تو شود
كاش ميدوخت به هم چشم ترم را عباس....
....تا نميديدم از اين سوي به آن سوي زمين
پخش كردند تمام جگرم را عباس
زانويم تا شده اما به تو پشتم گرم است
نشكند كاش بلايي كمرم را عباس
اكبرم رفت تو هم گر بروي از دستم
پس به كي بسپرم اين اهل حرم را عباس
بعد آن دير نباشد كه ببيند زينب
پنجه اي چنگ زده موي سرم را عباس
*
خبر آمد كه یلی می آید
فاتح بی مثلی می آید
خبر آمد قمری می آید
روبهان! شیر نری می آید
تا نگشتید در این بیشه شكار
بهترین راه؛ فرار ست فرار
تا كه عطر خوش كوثر آمد
همه گفتند پیمبر آمد
همه گفتند كه عیار آمد
از نجف حیدر كرار آمد
همه گفتند كه اكبر آمد
اسد الغالب دیگر آمد
ماتِ آن ماه منور گشتند
چند گامی به عقب برگشتند
بسم رب الشهداء...لب وا كرد
رجزش ولوله ای برپا كرد
بانگ زد: باد به غبغب دارید
بی جگرها! دو سه مَرحَب دارید!؟
آمدم فاتحِ میدان باشم
وسطِ معركه طوفان باشم
غیرتم در ره دین می كوشد
در رگم خون علی می جوشد
نه! حسین بن علی تنها نیست
تشنه لب هست، ولی تنها نیست
از شراب علوی لب تر كرد
كربلا را جملی دیگر كرد
كفر را حمله ی او شاكی كرد
خودمانیم چه كولاكی كرد!
تیغ در دست چه غوغا می كرد!
دشت را محشر كبری می كرد
هنر طایفه را از بَر بود
كربلا آینه ی خیبر بود
كوفیان ماتِ قلندر بودند
عَمرُوَد ها همه بی سر بودند
تیغ می زد به عدو جانانه
مثل عباس چه استادانه !
سبك جنگاوری اش مبنا داشت
به اباالفضل شباهت ها داشت
درس خود، خوب و نكو پس دادش
آفرین گفت به او استادش
ضربه ی تیغ به فتوا می زد
عوض سیلیِ زهرا می زد
شاهد رنج و غم زهرا شد
كوچه ای تنگ برایش وا شد
از چپ و راست به او ضربه زدند
بی كم و كاست به او ضربه زدند
همه جا بوی مدینه پیچید
شمر را شكل مغیره می دید
بی هوا نیزه به پهلوش زدند
دشنه و تیغ به بازوش زدند
هر كه با هر چه دمِ دستش بود
زد بر آن آینه ی خون آلود
*
تپش ِ نبض ِ جهان از ضربان افتاده
به رویِ خاک نه یک تن که جهان افتاده
دشت در بُهت فرو رفته و ساکت شده است
چرخ وامانده و از دور ِ زمان افتاده
یک طرف جسم که نه، سایهای از جسم علی
در کنارش پدری گریه کُنان افتاده
یک طرف پیکر بیجان و کمی آنسوتر
سپر و نیزه و شمشیر و کمان افتاده
برگریزانِ قدش طعنه به پاییز زده است
هر طرف پیکرش از بادِ خزان افتاده
گوهر سرخ نشسته به لب او خون است
که برون از صدفِ سرخ دهان افتاده
زیر پا له نشود شاخه اگر پیر افتاد
چه توان کرد زمانی که جوان افتاده؟
تپش ِ نبض ِ جهان از ضربان افتاده
به رویِ خاک نه یک تن که جهان افتاده
دشت در بُهت فرو رفته و ساکت شده است
چرخ وامانده و از دور ِ زمان افتاده
یک طرف جسم که نه، سایهای از جسم علی
در کنارش پدری گریه کُنان افتاده
یک طرف پیکر بیجان و کمی آنسوتر
سپر و نیزه و شمشیر و کمان افتاده
برگریزانِ قدش طعنه به پاییز زده است
هر طرف پیکرش از بادِ خزان افتاده
گوهر سرخ نشسته به لب او خون است
که برون از صدفِ سرخ دهان افتاده
زیر پا له نشود شاخه اگر پیر افتاد
چه توان کرد زمانی که جوان افتاده؟