شب تاسوعا 94

 

آب شرمنده ی لبت عباس

تشنگی مُرد از خجالت تو

مرد و مردانگی برای ابد

رفت زیر بلیط غیرت تو

**

 

از سینه ی نیزه ها گذر می کردی

مانند علی سینه سپر می کردی

از خیمه که بانگ العطش می آمد

تا ساحل علقمه خطر می کردی

حیف از این قامت که بر خاک ارمید

بشکند دستی که دستت را برید

بر تنت گلزخم ها روییده بود

در بیابان بوی خون پیچیده بود

خاک و خون شد بسترت گویی چنان

لاله ای از فرش گل خوابیده بود

رفتی و دیگر به جسمم جان نیست

خیمه ها از بعد تو ارام نیست

رفتی و با رفتنت پشتم شکست

با به خون اغشتنت قلبم گسست

دریغا غم طفلا نم را دوانیست

 

مرا کشتی شکست و ناخدا نیست

 

 

 به ازاین باش با بَدان؛انگار

باب حاجات بهتر از مایی

جمله ام از حسادت است آقا

بیشتر مال ارمنی هایی

**

آبرودار آسمان هایی

مهربان ِعشیره ی احساس

در شکوه مقامت آوردند :

رَحِم الله عَمی العباس

**

عشق مدیون جان فشانی هات

معرفت از ازل گرفتارت

شیر ام البنین حلالت باد

تا قیامت ادب بدهکارت

**

پدر مشک های دلواپس

ساقی بی شراب و پیمانه

دختری منتظر نشسته؛ بیا

حُرمت قول های مردانه

**

کوری چشم حرمله برخیز

یاعلی! شاه لشگرش پاشید

غیرت الله! خواهرت زینب

خاک غم روی معجرش پاشید

**

یا علی! شاه بی علمداراست

چند متری شیب گودال است

پای دشمن به خیمه ها وا شد

این صداها؛ فغان خلخال است

**

من بمیرم که هرکس و ناکس

روی تو تیغ می کشد عباس

دست هایت چه نعمتی بودند

چادری جیغ می کشد عباس

 

*

 

من و اشک و علمداری که دیگر بر نمی خیزد

 

چه باید کرد با یاری که دیگر بر نمی خیزد

 

مریزید آب های بی حیا در این سرازیری

 

ز مشک آبرو داری که دیگر بر نمی خیزد

 

بیا و زخم های کهنه و نو را تماشا کن

 

کدامین زخم شد کاری که دیگر بر نمی خیزد

 

عمویی خواب رفت، از خواب افتادند چشمانی

 

مگو حرفی ز بیداری که دیگر بر نمی خیزد

 

خبر آمد تمام چشم ها باران شد و بارید

 

ببار ای گریه ی جاری که دیگر بر نمی خیزد

 

نگاه تشنه ی طفلی کنار خیمه می پرسد

 

میان گریه و زاری که دیگر بر نمی خیزد

 

کنار خیمه تا ده تا شمردی بارها اما

 

عزیزم از چه بشماری که دیگر بر نمی خیزد

*

و صدا میزد ولی سقا خجالت میکشید

از نگاه زینب کبری خجالت میکشید

او صدا میزد امان نامه گرفتم قوم و خویش

اوصدا میزد بیا... آقا خجالت میکشید

او صدا میزد که باجان خودت بازی نکن

حیدر کرببلا... اما خجالت میکشید

یوسف ام البنین با کوهی از شرمندگی

در کنار یوسف زهرا خجالت میکشید

هضم این مطلب برایش سخت بود - از بچه ها

تاغروب روز عاشورا خجالت میکشید

تشنه بود اما به روی خود نمی آورد - خب

هرچه باشد از غم فردا خجالت میکشید

بچه ها از تشنگی در خیمه لَه لَه میزدند

ساقی آب آور تنها خجالت میکشید

فکر وذکرش بود پیش طفل معصوم رباب

روزوشب با نغمه ی لالا... خجالت میکشید

هَمُّ غَمَّ اش بود تا آب آورد در خیمه ها

غصه اش این بود از مولا خجالت میکشید

***

مشک سویی دست سویی پیکرش سویی دگر

از صدای خنده ی اعدا خجالت میکشید

تا صدا زد "یا اخا ادرک اخا..." ، آقا رسید

اوخجل گردیده بود آنجا خجالت میکشید

 

درسوگ پسر شب هشتم محرم

 

139407220933106436295204.jpg

 

خداحافظی اش سیل حرم را می برد

راه می رفت و همه چشم ترم را می برد

نفسش ارثیه ی فاطمه امّا چه کنم

دست غم نور چراغ سحرم را می برد

سنگها در تپش آمدنش بی صبرند

زیر باران همه ی بال و پرم را می برد

یک عمود آمد و با تاب و تب بی رحمش

ماه پیشانی آن تاج سرم را می برد

سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد

تا دل کینه ی لشگر پسرم را می برد

تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری

قطعه ای از قطعات جگرم را می برد

چیده ام روی عبا هستی خود را، دنیا

باد می آمد و عطر ثمرم را می برد

 

68061267010719362767.jpg;

 

 

***

 

در گيسويت دو صد غزل عاشقانه است

 

دریــای مــهربانی تو بیکـــرانه است

 

 

 

ای حضـــرت محمـــد کرب و بـلای ما

 

امشب اویس من به سوی تو روانه است

 

 

 

هرکس که دید حضرت تو ؛ مومنانه گفت

 

مثل نبـــی اکرممــان چهار شانه است

 

 

 

رمّان قــد توست نه کوتــاه نه بلنـــد

 

یعنـــی همیشه فــال قد تو میانه است

 

 

 

دلتنگی از دل همه ي اهل بیت رفــت

 

ازبس گِــل وجود تو پیغمبرانه است

 

 

 

هرچند حضرت علیِ اکبري شما

 

سرتا قــدم جــوانی پیغمبری شما

 

 

 

ای بهتــرین قصیــده ناب کتابمــان

 

ارشــدترین برادر طفل ربابمــان

 

 

 

نازل شو از عقاب كه ما تشنه ي توأييم

 

ای اوّلین بهانه ي چشم پر آبمان

 

 

 

پایین بیا ؛ هدایتمــان کن به خیمــه ها

 

ای تا همیشه حضرت ختمی مآبمان

 

 

 

ای سیب سرخ ؛ یک سبد انگور می خوری ؟

 

یک خوشه نوش جان بکن عالی  جنابمان

 

 

 

پایین بیا وگرنه به خود لطمــه می زنم

 

بیرون بیــار یکــدفعه از اضطرابمان

 

 

 

آهسته رو وَ فرصت خیر العمل بده

 

وقتــی برای بوســه زدن لااقل بده

 

 

 

رفتی و داغ تو به دل خیمه ماند ؛‌ نه ؟

 

از پای سیــد الشــهداء‌ را نشــاند،نه؟

 

 

 

رفتی  ولی چـــرا نفـــر اول حـــرم

 

آیا کسی به معرکه ات می کشاند ؛‌ نه

 

 

 

وقتی که از شکاف سرت خون تازه ریخت

 

اسبت تو را ز کوچه  ي نیزه رهاند‌؛ نه

 

 

 

یک نیزه آمــد و صف شمشیر را شکست

 

نزدیک شد و فاتحه بهر تو خواند؛ نه!

 

 

 

آیا امام با همــه ي قطعــه قطعــه ات

 

تنها تو را به خیمه ي گریه رساند ؛ نه 

 

 

 

افتــاده بــود روی ضــریــح مشبــکت

 

تا اینکه عمه آمد و گیسو فشاند ، نه !

 

 

 

هرگز نشد کنار تنت قطع ، ناله هاش

 

تا اینکه تکّه تکّه تو را چید در عباش

 

*

 

گاهی همه به دور پسر جمع می‌شوند

 

 گاهی همه به دور پدر جمع می‌شوند

 

 

 

 این‌ها كه دست و پای علی را گرفته‌اند

 

 هشتاد و چار فاطمه سرجمع می‌شوند

 

 

 

 وقتی میان خیمه نشسته، نشسته‌اند

 

 وقتی كه می‌رود، دم در جمع می‌شوند

 

 

 

 دارند این طرف چه‌قدر می‌شوند كم

 

 دارند آن طرف چه‌قدر جمع می‌شوند

 

 

 

 وای از علی عقابشاگر اشتباه رفت

 

 وای از حسین دورش اگر جمع می‌شوند

 

*

 

به حرم تا که تو را از سفرت آورند

 

پدر پیر تو را پشت سرت آوردند

 

 

 

چقدر در سر راهم پر خونین دیدم

 

چه بلایی به سر بال و پرت آوردند

 

 

 

چنگ ها جوشن و خوود و سپرت را بردند

 

در عوض هرچه که می شد به سرت آوردند

 

 

 

نیزه هایی که هنوز از نوکشان می ریزد

 

لخته خون های گلویت خبرت آوردند

 

 

 

پشت تو تا به حرم پیش رخ نامحرم

 

شانه های خم زینب پدرت آوردند

 

 

 

تا در آغوش کشم جسم تو را بار دگر

 

تکه تکه تنی از دور و برت آوردند

 

 

 

آخرین عضو تو وقتی به حرم آید شکر

 

مادرت نیست بگویم پسرت آوردند

*

آفتاب غرور ایلت را

با نگاهت به جنگ شب بردی

زخم های جمل دهان وا کرد

تا که نام «علی» به لب بردی

 

تا که حرف علی وسط آمد

تازه شد داغ نهروانی ها

دشنه در دست، در کمین بودند

فتنه ها، کینه ها، تبانی ها

 

مکر صفین نقشه ای رو کرد

تا دوباره سقیفه بُرد کند

لشگر کوفه کوچه ای وا کرد

تا علی را دوباره خُرد کند

 

کوفه ازخشکی لبت دانست

مست صهبای کوثری هستی

نیزه ازعمد زد به پهلویت!

چون که فهمید مادری هستی

 

پیش چشمان باغبان؛ پاییز

تبرش را به جان تاکِ انداخت

قد و بالای دیدنی ات را

چشم شور عرب به خاک انداخت

*

 

ز دستم‌ مي‌ روي‌ اما صدايم‌ در نمي‌آيد

 

دلم‌ ميسوزد و كاري‌ ز دستم‌ بر نمي‌آيد

 

 

 

 سرم‌ را مي‌گذارم‌ رويِ‌ كِتف‌ِ خواهرم‌ زينب‌

 

الا اي‌ محرم‌ دردم‌ چرا اكبر نمي‌آيد

 

 

 

 اگر زينب‌ نمي‌آمد گريبان‌ پاره‌ مي‌كردم‌

 

تحمل‌ مي‌رود اما شب‌ غم‌ سر نمي‌آيد

 

 

 

اذان‌ گوي‌ دل‌ بابا، اذاني‌ ميهمانم‌ كن‌

 

اگر چه‌ از گلوي‌ تو صدائي‌ در نمي‌آيد

 

 

 

الا اي‌ سرو بي‌ همتا، عصاي‌ِ پيريِ‌ بابا

 

به والله‌ سرم‌ ديگر از اين‌ بدتر نمي‌آيد

 

 

 

تمام سعي خود را ميكنم اما نميدانم

 

چرا اين تيرها از پيكر تو در نمي آيد

*

 

 

***

سرو قدّى ز حرم با دل سوزان مى‏رفت

پيش چشمان پدر «وَه» چه خرامان مى‏رفت

مأذنه كرببلا بود و اذان سر مى‏داد


بر لبش نغمه تكبير و به ميدان مى‏رفت

بر فراز سرِ سرو قد او قرآن بود


زير قرآن ز چه رو پاره قرآن مى‏رفت

زينب اسپند به كف داشت و دل مى‏سوزاند


يوسف كرببلا جانب كنعان مى‏رفت

اشك مى‏ريخت به پشت سر او آب نبود


به بيابان بلا، جان سليمان مى‏رفت

دور مى‏شد ز حرم، هر قدمى بر مى‏داشت


گوئيا از تن اهل حرمش جان مى‏رفت

صفحه اول ايثار، چو مى‏خورد ورق


مصحف عشق سوى صفحه پايان مى‏رفت

گيسويش در طيران بود و به دستان نسيم


دست از دل شده با موى پريشان مى‏رفت

پرده از صفحه اسرار عدم بر مى‏داشت


آب مى‏كرد دل شاه و قدم بر مى‏داشت

رفت ميدان و دل شاه دگر بار شكست


لحظاتى پس از آن مخزن اسرار شكست

دست بر گردن مركب سوى بازار آمد


يوسف كرببلا رونق بازار شكست

هركه با هرچه به كف داشت خريدارش شد


عضو عضو بدن آن بت عيار شكست

نيزه‏ها بهر طواف بدنش صف بستند


بى صف آمد يكى و پهلوى آن يار شكست

نرخ شمشير چه سنگين و گران بود كزان


باز هم فرق سر حيدر كرار شكست

ناله سرداد و سرآسيمه شه آمد به سرش


دلش از ديدن آن منظره بسيار شكست

پاى بر روى زمين مى‏زد و بابا مى‏گفت


دل خورشيد از اين واقعه صد بار شكست

يك طرف قطعه‏اى و قطعه ديگر طرفى است


زين مصيبت الف قامت دلدار شكست

بر سر نعش على غصه ز جان سيرش كرد


لرزه افتاد به زانو و زمين گيرش كرد

*

 

دل ز قرص قمر خویش کشیدن سخت است

 

نازها از پسر خویش کشیدن سخت است

 

سر زانو کمکم کرد که پیدات کنم

 

ور نه کار از کمر خویش کشیدن سخت است

 

مشکل این است بغل کردن تو مشکل شد

 

تکه ها را به بر خویش کشیدن سخت است

 

خواستی این پدر پیر خضابی بکند

 

خون دل را به سر خویش کشیدن سخت است

 

نیزه بیرون بکشم از بدنت می میرم

 

خار را از جگر خویش کشیدن سخت است

 

گر چه چشمم به لب توست ولی لخته ی خون

 

از دهان پسر خویش کشیدن سخت است

 

تکه های جگرم هر طرفی ریخته است

 

همه را دور و بر خویش کشیدن سخت است

 

بِه، که از گردن من دفن تو برداشته شد

 

دست از بال و پر خویش کشیدن سخت است

*

 

قصد کرده است تمام جگرم را ببرد

 

با خودش دل خوشی دور و برم را ببرد

 

من همین خوش قد و بالای حرم را دارم

 

یک نفر نیست از اینجا پسرم را ببرد؟

 

دسترنج همه ی زحمت من این آهوست

 

چقدر چشم نشسته، ثمرم را ببرد

 

این چه رسمی ست پسر جای پدر ذبح شود

 

حاضرم پای پسرهام، سرم را ببرد

 

تا به یعقوب نگاهم نرسیده خبرش

 

می شود باد برایش خبرم را ببرد

 

نیزه دنبال دلم بود تنش را می گشت

 

قصد کرده است بیاید جگرم را ببرد

 

***

 

جان من، قول بده دست به گیسو نبری

 

مقنعه ت باز شود، بال و پرم را ببرد

 

تو برو خیمه خودم پشت سرت می آیم

 

چه نیازی ست کسی محتضرم را ببرد

 

دست و پا گیر شدم، زود زمین می افتم

 

یک نفر زود، تن دردسرم را ببرد

 

همه سرمایه ام این است که غارت شده است

 

هر که خواهد ببرد جنس حرم را... ببرد

 

صد پسر خواسته بودم ز خدا، آخر داد

 

صد علی داد به من تا که سرم را ببرد

*

 

برسان زود جوانان حرم را عباس

 

كه بيارند به خيمه پسرم را عباس

 

دسترنج ِ همه ي عمر مرا باد تكاند

 

جمع كن روي عبايم ثمرم را عباس

 

به زمين ميزندم...،داغ جوان سنگين است

 

پس بگير از دو طرف زير پرم را عباس

 

زخم تيري كه قرار است نصيب تو شود

 

كاش ميدوخت به هم چشم ترم را عباس....

 

....تا نميديدم از اين سوي به آن سوي زمين

 

پخش كردند تمام جگرم را عباس

 

زانويم تا شده اما به تو پشتم گرم است

 

نشكند كاش بلايي كمرم را عباس

 

اكبرم رفت تو هم گر بروي از دستم

 

پس به كي بسپرم اين اهل حرم را عباس

 

بعد آن دير نباشد كه ببيند زينب

 

پنجه اي چنگ زده موي سرم را عباس

*

 

خبر آمد كه یلی می آید

 

فاتح بی مثلی می آید

 

خبر آمد قمری می آید

 

روبهان! شیر نری می آید

 

تا نگشتید در این بیشه شكار

 

بهترین راه؛ فرار ست فرار

 

تا كه عطر خوش كوثر آمد

 

همه گفتند پیمبر آمد

 

همه گفتند كه عیار آمد

 

از نجف حیدر كرار آمد

 

همه گفتند كه اكبر آمد

 

اسد الغالب دیگر آمد

 

ماتِ آن ماه منور گشتند

 

چند گامی به عقب برگشتند

 

بسم رب الشهداء...لب وا كرد

 

رجزش ولوله ای برپا كرد

 

بانگ زد: باد به غبغب دارید

 

بی جگرها! دو سه مَرحَب دارید!؟

 

آمدم فاتحِ میدان باشم

 

وسطِ معركه طوفان باشم

 

غیرتم در ره دین می كوشد

 

در رگم خون علی می جوشد

 

نه! حسین بن علی تنها نیست

 

تشنه لب هست، ولی تنها نیست

 

از شراب علوی لب تر كرد

 

كربلا را جملی دیگر كرد

 

كفر را حمله ی او شاكی كرد

 

خودمانیم چه كولاكی كرد!

 

تیغ در دست چه غوغا می كرد!

 

دشت را محشر كبری می كرد

 

هنر طایفه را از بَر بود

 

كربلا آینه ی خیبر بود

 

كوفیان ماتِ قلندر بودند

 

عَمرُوَد ها همه بی سر بودند

 

تیغ می زد به عدو جانانه

 

مثل عباس چه استادانه !

 

سبك جنگاوری اش مبنا داشت

 

به اباالفضل شباهت ها داشت

 

درس خود، خوب و نكو پس دادش

 

آفرین گفت به او استادش

 

ضربه ی تیغ به فتوا می زد

 

عوض سیلیِ زهرا می زد

 

شاهد رنج و غم زهرا شد

 

كوچه ای تنگ برایش وا شد

 

از چپ و راست به او ضربه زدند

 

بی كم و كاست به او ضربه زدند

 

همه جا بوی مدینه پیچید

 

شمر را شكل مغیره می دید

 

بی هوا نیزه به پهلوش زدند

 

دشنه و تیغ به بازوش زدند

 

هر كه با هر چه دمِ دستش بود

زد بر آن آینه ی خون آلود

*

 

 

 

 

 

تپش ِ نبض ِ جهان از ضربان افتاده

 

به رویِ خاک نه یک تن که جهان افتاده

 

 

 

دشت در بُهت فرو رفته و ساکت شده است

 

چرخ وامانده و از دور ِ زمان افتاده

 

 

 

یک طرف جسم که نه، سایه‌ای از جسم علی

 

در کنارش پدری گریه کُنان افتاده

 

 

 

یک طرف پیکر بی‌جان و کمی آنسوتر

 

سپر و نیزه و شمشیر و کمان افتاده

 

 

 

برگ‌ریزانِ قدش طعنه به پاییز زده است

 

هر طرف پیکرش از بادِ خزان افتاده

 

 

 

گوهر سرخ نشسته به لب او خون است

 

که برون از صدفِ سرخ دهان افتاده

 

 

 

زیر پا له نشود شاخه اگر پیر افتاد

 

چه توان کرد زمانی که جوان افتاده؟

 

 

 

 

تپش ِ نبض ِ جهان از ضربان افتاده

 

به رویِ خاک نه یک تن که جهان افتاده

 

 

 

دشت در بُهت فرو رفته و ساکت شده است

 

چرخ وامانده و از دور ِ زمان افتاده

 

 

 

یک طرف جسم که نه، سایه‌ای از جسم علی

 

در کنارش پدری گریه کُنان افتاده

 

 

 

یک طرف پیکر بی‌جان و کمی آنسوتر

 

سپر و نیزه و شمشیر و کمان افتاده

 

 

 

برگ‌ریزانِ قدش طعنه به پاییز زده است

 

هر طرف پیکرش از بادِ خزان افتاده

 

 

 

گوهر سرخ نشسته به لب او خون است

 

که برون از صدفِ سرخ دهان افتاده

 

 

 

زیر پا له نشود شاخه اگر پیر افتاد

 

چه توان کرد زمانی که جوان افتاده؟

 

 

 

 

 

 

درسوگ گهواره

29 (300 x 225).jpg

 

گهواره خونین

ای عندلیبان گلشن خراب است

آهسته نالید اصغر بخواب است

از ذکر خوابش گریان رباباس

لایی لایی از سفر برگشته رودم

محوسیمای برادرگشته رودم

*

لالا بر آنکه خواب ندارد چه فایده

ماندن بر آنکه تاب ندارد چه فایده

گیرم تو را حسین بگیرد ، بغل کند

وقتی دو قطره آب ندارد چه فایده 

احساس مادری به همین شیر دادن است

آری ولی رباب ندارد چه فایده 

انداختن حِرز ، اگر چه به گردنت

تا صورتت نقاب ندارد چه فایده

پرسش نکن سه شعبه برایم بزرگ بود

وقتی کسی جواب ندارد چه فایده

با چه سر تو را به نی بند میکنند

زلفی که پیچ و تاب ندارد چه فایده

 

* *  *

 

تو رفتی مادرت حیران شد ای وای

 

تمام خیمه ها ویران شد ای وای

 

مگر تیرسه شعبه خنجری بود

 

سرت بر پوست آویزان شد ای وای

 

**

 

اگر بستند راه چاره ات را

 

به خون شستند حلق پاره ات را

 

تسلای دل مادرنموند

 

شکستند عاقبت گهواره ات را

 

**

 

نمودی بر پدر یاری عزیزم

 

از او کردی طرفداری عزیزم

 

الهی مادرت دورت بگردد

 

چه قبرکوچکی داری عزیزم

 

**

 

غمت برسینه بردل نیشتر بود

 

جگر ازدل دل ازاو ریشتر بود

 

عزیزم با که گویم این مصیبت

 

قد تیر از قد تو بیشتر بود

 

*   *   *

 

مثل پرنده بال گشودی رها شدی

 

کوچک ترین ستاره سر نیزه ها شدی

 

لعنت به لای لایی این نیزه دار تو

 

باعث شده است بر سر نی بی صدا شدی

 

زخم سرت برابر زخم عمو شده

 

بر روی نیزه ها چقدر جا به جا شدی

 

بعد از تو گاهواره به دردم نمی خورد

 

چه زود پر کشیدی و از من جدا شدی

 

بر روی دست باد عزیز دل رباب

 

مانند زلف های پریشان رها شدی

 

در آسمان کرب و بلا ردّ خون توست

 

تو یک تنه برای خودت کربلا شدی

 

 

شعر عاشورایی 6

  fun450_www.jahaniha.com_.jpg

ترکیب بند جانسوز در رسای عظمت مصیبت امام حسین علیه اسلام

از محتشم کاشانی


باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کز او
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
 
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردهٔ کنار رسول خدا حسین
 
کشتی شکست خوردهٔ طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست
خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمهٔ سلطان کربلا
 
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
 
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعلهٔ برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
گر انتقام آن نفتادی بروز حشر
با این عمل معاملهٔ دهر چون شدی
 
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
 
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهٔ انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
پس آتشی ز اخگر الماس ریزه‌ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشهٔ ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنهٔ خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
 
روح‌الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
 
چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمین رسید
جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانهٔ ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار، کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
 
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال
 
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریدهٔ رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
آل علی چو شعلهٔ آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصهٔ محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
 
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
 
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری و محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
 
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
 
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی‌اختیار نعرهٔ هذا حسین او
سر زد چنانکه آتش از او در جهان فتاد
 
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
 
این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
 
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
 
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطهٔ عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه‌ها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکهٔ کربلا ببین
 
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
 
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد
خاموش محتشم که از این حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که از این شعر خونچکان
در دیده اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که از این نظم گریه‌خیز
روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد
 
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
 
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای
وز کین چها درین ستم آباد کرده‌ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای
ای زادهٔ زیاد نکرده‌ست هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای
کام یزید داده‌ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای
 
 
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند
 
 
هدیه ارجمند
هنوز نبض زمان درقیام عاشوراست
هنوز خطبه ی حق در کلام عاشوراست
زمین،کرشمه کنان عاشقانه میبالد
که ذره ذره ی خاکش به نام عاشوراست
نه حرفی ازعطش و نه اسارت و مرگ است
تلاش زینب و سقا،دوام عاشوراست
 
 صدای خواندن آیات آسمانی را
به روی نیزه شنیدن،پیام عاشوراست
حسین تشنه ی لبیک های مردم بود
میان غربت کوفه امام عاشوراست
طلوع میکند از قلب آسمان مردی
دلیل آمدنش انتقام عاشوراست
پس ازشهامت و صبر و دعای پی درپی
شهید واژه ی حسن ختام،عاشوراست 

139 (400 x 278).jpg
 

 
زنده یاد استاد شهریار

 

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

روی دل با کاروان کربلا دارد حسین    

از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست

مروه پشت سر نهاد، اما صفا دارد حسین  

  می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم

بیش ازین ها حرمت کوی منا دارد حسین

    پیش رو راه دیار نیستی، کافیش نیست

اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

    بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین  

  رخت و تاراج حرم چون گل به تاراجش برند

تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین  

  بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب

ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

    سروران، پرانگان شمع رخسارش ولی

چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

    سر به قاچ زین نهاده، راه پیمای عراق

می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین  

  او وفای عهد را با سر کند سودا ولی

خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین  

  دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا

با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین    

سیرت آل علی (ع) با سرنوشت کربلاست

هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

    آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند

عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین    

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت

داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین  

بعد ازینش صحنه ها و پرده ها اشک است و خون

دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین

    ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای

گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین  

  دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز

با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین  

  شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین  

  اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین    

         **

اقبال لاهوری    


هر که پیمان با هو الموجود بست
گردنش از بند هر معبود رست
 
مومن از عشق است و عشق از مومن است
عشق را ناممکن ما ممکن است
 
عقل،سفاک است و او سفاک تر
پاک تر،چالاک تر،بی باک تر
 
عشق صید از زور بازو افکند
عقل مکار است و دامی می زند
 
عقل را سرمایه از بیم و شک است
عشق را عزم و یقین لاینفک است
 
آن کند تعمیر تا ویران کند
این کند ویران که آبادان کند
 
عقل چون باد است،ارزان در جهان
عشق کمیاب و بهای او گران
 
عقل محکم از اساس چون و چند
عشق عریان از لباس چون و چند
 
عقل می گوید که خود را پیش کن
عشق گوید امتحان خویش کن
 
عقل با غیر آشنا از اکتساب
عشق از فضل است و با خود در حساب
 
عقل گوید شاد شو،آباد شو
عشق گوید بنده شو،آزاد شو
 
عشق را آرام جان حریت است
نافه اش را ساربان حریت است
 
آن شنیدستی که هنگام نبرد
عشق با عقل هوس پرور چه کرد؟
 
آن امام عاشقان،پور بتول
سرو آزادی ز بستان رسول
 
الله الله بای بسم الله پدر
معنی ذبح عظیم آمد پسر
 
بهر آن شهزاده ی خیر الملل
دوش ختم المرسلین نعم الجمل
 
سرخ رو عشق غیور از خون او
شوخی این مصرع از مضمون او
 
در میان امت کیوان جناب
هم چو حرف"قل هوالله"در کتاب
 
چون خلافت رشته از قرآن گسیخت
حریت را زهر اندر کام ریخت
 
خاست آن سر جلوه ی خیرالامم
چون سحاب قبله باران در قدم
 
بر زمین کربلا بارید و رفت
لاله در ویرانه ها کارید و رفت
 
تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد
 
مدعایش سلطنت بودی اگر
خود نکردی با چنین سامان سفر
 
دشمنان چون ریگ صحرا لاتعد
دوستان او به یزدان هم عدد
 
سر ابراهیم و اسماعیل بود
یعنی آن اجمال را تفصیل بود
 
عزم او چون کوهساران استوار
پایدار و تند سیر و کامکار
 
تیغ بهر عزت دین است و بس
مقصد او حفظ آیین است و بس
 
ماسوالله را مسلمان بنده نیست
پیش فرعونی سرش افکنده نیست
 
خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد
 
تیغ لا چون از میان بیرون کشید
از رگ ارباب باطل خون کشید
 
نقش"الا الله"بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت
 
رمز قرآن از حسین آموختیم
زآتش او شعله ها اندوختیم
 
تار ما از زخمه اش لرزان هنوز
تازه از تکبیر او ایمان هنوز
 
ای صبا،ای پیک دور افتادگان
اشک ما بر خاک پاک او رسان

 
دوغزل از میلاد عرفان پور
 
 
دگر به ماه چه حاجت که آفتابی ام امشب
که داده چشم شما آسمان آبی ام امشب
 
مکن محبت از این بیش تا ز شرم نمیرم
حساب کن که همان مرد ناحسابی ام امشب
 
به جمع پاکدلانم کشانده ای نگرانم
که آبرو ببرد جامه ی شرابی ام امشب
 
ز پیچ و تاب جهان ایمنم، به زلف سیاهت
اگر گره بخورد زلف پیچ و تابی ام امشب
 
در آستان تو باید نماز شکر بخوانم
اگر اجازه دهد مستی و خرابی ام امشب
 
اگر به هرکه و هرچه تمام عمر تلف شد
تمام عمر فدایت! ابوترابی ام امشب
 
شعردوم:
 
تویی بهشت که بی تو جهنم است زمین
علی اگر که تویی ابن ملجم است زمین
 
تو پایه های زمینی سرت سلامت باد
که بی وجود تو آواری از غم است زمین
 
پرندگان به هوای چه اوج می گیرند؟
برای درک بلندای تو کم است زمین
 
حسین اگر پسر توست با اشاره ی او
سیاهپوش عزای محرم است زمین
 
کجایی ای پسر خاک و مونس دل چاه؟
یتیم مانده و محتاج همدم است زمین
 
چقدر بی تو دل کوچه های کوفه پر است
چقدر بی تو پریشان و درهم است زمین
 
نداشت طاقت عدل تورا کسی افسوس
علی اگر که تویی ابن ملجم است زمین
                                  رضا اسماعیلی
 
می‌ خواهم امشب بگویم، شعری برای نگاهت
 
یك سوره رحمت بخوانم ، از مُصحف روی ماهت
 
 
 
می ‌خواهم امشب بگردم، دور كرامات چشمت
 
احرام عرفان ببندم ، با زائران نگاهت
 
 
 
می ‌خواهم امشب خدا را، در عرش چشمت ببینم
 
ای كهكشان هدایت ! در پرتو مهر و ماهت
 
 
 
پشت دلم را شکسته ، تشریف داغ غیورت
 
چشم یتیمم نشسته ، در كوچه ی غم به راهت
 
 
 
ای عصمت سبز و روشن ! تزویر شب پرپرت كرد
 
آیینه‌ها را سرودی، این است تنها گناهت
 
 
 
لرزید اركان هستی ، وقت نزول غم تو
 
ترسم بگیرد جهان را ، یك روز طوفان آهت
 
 
 
ای هادی نسل آدم ، ای وارث اسم اعظم !
 
منظور هستی تو هستی ، آیات قرآن گواهت
 
 
 
«هل من...» بگو تا به عشقت ، لبیك غیرت بگویم
 
مولای من ! كو حسینت ؟ كو كربلا و سپاهت ؟
 
 
 
من عاشقی بی ‌پناهم ، شبگرد گم كرده راهم
 
مِهر دَهُم، هادی عشق ! كو آفتاب پناهت ؟
 
 
 
با لهجه ی شرقی غم، امشب تو را گریه كردم
 
مولای من ! این « غزل ـ غم » تقدیم داغ نگاهت
 
 
 
اینک دوباره کرب و بلا ، زینب است این
 
توفان نگار خون خدا ، زینب است این
 
 
 
استاده بر چکاد حماسه ، چکاد زخم
 
قامت کشیده تا به خدا ، زینب است این
 
 
 
می آید از اسارت شب ، سربلند و سبز
 
بانوی نور و آینه ها ، زینب است این
 
 
 
سازش نمی کند به خدا ، با سکوت شب
 
فریاد زخم خورده ی لا ، زینب است این
 
 
 
بانوی صبر ، خواهر غم ، مادر امید
 
آیینه دار خوف و رجا ، زینب است این
 
 
 
صَبرأ عَلی بَلائِک و یا رَبُّکَ العَظیم
 
گلبو لبش ز یاس دعا ، زینب است این
 
 
 
چشمش ندیده منظره ای غیر نقش دوست
 
در قاب سرخ کرب و بلا ، زینب است این
 
 
 
من عاجزم ز وصف کرامات نور او
 
نورست و نور ، صَلَّ عَلی … زینب است این
********
مهر آذر
 
 
گفتی چگونه قامت مولا شکسته شد؟
 
خاکم به سر ز ماتم زهرا شکسته شد
 
 
 
در یک غروب تلخ به قانون انکسار
 
خورشید از تلاطم دریا شکسته شد
 
 
 
خون شد دل شقایق و آلاله خون گریست
 
کز باغ احمدی گل معنا شکسته شد
 
 
 
صد چشمه خون ز چشم علی شد درون چاه
 
آن لحظهای که پهلوی زهرا شکسته شد
 
 
 
از بس که شیعیان به هوای مزار تو
 
گشتند سالها، دل صحرا شکسته شد
 
 
 
کو مومیای صبر خدا را طبیب دل؟
 
"دلجو" از این مصیبت عظما شکسته شد
   
*****
اهلی شیرازی
 
صبح انوار هدایت،موسى کاظم بود
صاحب سرّ ولایت، موسى کاظم بود 
آن گلستان ولایت کز نسیم او دمید
گلبنى در هر ولایت، موسى کاظم بود 
عقل در تفسیر آیات کمالش کى رسد
آیتى در صد روایت، موسى کاظم بود
 آفتابى چون على موسى‏الرضا را در وجود
مشرق صبح سعادت، موسى کاظم بود
8
جمال الدین رزاق اصفهانی
ترکیب بند زیبا
 
   
  اي از بر سدره شاهراهت
   
  واي قبّه  عرش تكيه گاهت 
   
  اي طاق نهم رواق بالا
   
  بشكسته ز گوشه  كلاهت
   
  هم عقل دويده در ركابت
   
  هم شرع خزيده در پناهت
   
  اي چرخ كبود ژنده دلقي
   
  در گردن پير خانقاهت 
   
  مه طاسك گردن سمندت  
   
  شب طرّه ي پرچم سياهت 
   
  جبريل مقيم آستانت
   
  افلاك حريم بارگاهت
   
  چرخ ار چه رفيع، خاك پايت
   
  عقل ارچه بزرگ، طفل راهت
   
  خورده است خدا ز روي تعظيم
   
  سوگند به روي همچو ماهت  
   
   
  ايزد كه رقيب جان خرد كرد
   
  نام تو رديف نام خود كرد
   
   
  اي نام تو دستگير آدم
   
  و اي خلق تو پايمرد عالم
   
  فرّاش درت كليم عمران
   
  چاووش رهت مسيح مريم
   
  از نام محمّديت ميمي
   
  حلقه شده اين بلند طارم  
   
  تو در عدم و گرفته قدرت
   
  اقطاع وجود زير خاتم
   
  در خدمتت انبيا مشرّف
   
  وز حرمتت آدمي مكرّم
   
  از امر مبارك تو رفته
   
  هم بر سر حرفت خود آدم
   
  تا بود به وقت خلوت تو
   
  نه عرش و نه جبرئيل محرم
   
  نايافته عزّ التفاتي
   
  پيش تو زمين و آسمان هم
   
   
  كونين نواله اي   ز جودت
   
  افلاك طفيلي وجودت
   
   
  اي مسند تو وراي افلاك
   
  صدر تو و خاك توده حاشاك
   
  هرچ آن سمت حدوث دارد
   
  در ديده ي همّت تو خاشاك
   
  طغراي جلال تو لعمرك 
   
  منشور ولايت تو لولاك  
   
  نُه حقّه و هفت مهره پيشت
   
  دست تو و دامن تو زان پاك
   
  در راه تو زخم محض مرهم
   
  بر ياد تو زهر عين ترياك
   
  در عهد نبوّت تو آدم
   
  پوشيده هنوز خرقه ي خاك
   
  تو كرده اشارت از سر انگشت
   
  مَه قرطه ي پرنيان زده چاك
   
  نقش صفحات رايت تو
   
  لولاك لما خلقت الافلاك  
   
   
  خواب تو ولا يَنامُ قلبي
   
  خوان تو اَبيتُ عِندَ رَبّي  
   
   
  اي آرزوي قـََدَر لقايت
   
  واي قبله ي آسمان سرايت
   
  در عالم نطق، هيچ ناطق
   
  ناگفته سزاي تو ثنايت
   
  هر جاي كه خواجه اي غلامت
   
  هر جاي كه خسروي گدايت
   
  هم تابش اختران ز رويت
   
  هم جنبش آسمان برايت
   
  جانداروي عاشقان حديثت
   
  قفل دل گمرهان دعايت
   
  اندوخته ي سپهر و انجم
   
  برنامده ده يك عطايت
   
  بر شهپر جبرئيل نِه زين
   
  تا لاف زند ز كبريايت
   
  بر ديده ي آسمان قدم نِه
   
  تا سرمه كشد ز خاك پايت
   
   
  اي كرده بزير پاي كونين
   
  بگذشته ز حد قاب قوسين
   
   
  اي حجره ي دل به تو منوّر
   
  واي عالم جان ز تو معطر
   
  اي شخص تو عصمت مجسّم
   
  واي ذات تو رحمت مصوّر
   
  بي ياد تو ذكرها مزوَّر
   
  بي نام تو وِردها مبتـَّر
   
  خاك تو نهال شاخ طوبي
   
  دست تو زهاب آب كوثر
   
  اي از نفس نسيم خلقت
   
  نُه گوي فلك چو گوي عنبر
   
  از يَعصِمكَ الله اينت جوشن
   
  وزيغفرك الله آنت مغفر  
   
  تو ايمني از حدوث گو باش
   
  عالم همه خشك يا همه تر
   
  تو فارغي از وجود، گو شو
   
  بطحا همه سنگ يا همه زر
   
  طاووس ملائكه بَريدت
   
  سرخيل مقرّبان مُريدت
   
   
  اي شرع تو چيره چون به شب روز
   
  واي خيل تو بر ستاره پيروز
   
   
  اي عقلِ گره گشاي معني
   
  در حلقه ي درس تو نوآموز
   
  اي تيغ تو كفر را كفن باف
   
  نعلين تو عرش را كُلـَه دوز
   
  اي مذهب ها ز بعثت تو
   
  چون مكتبها به عيد نوروز
   
  از موي تو رنگ كسوت شب
   
  وز روي تو نور چهره ي روز
   
  حلم تو شگرف دوزخ آشام
   
  خشم تو عظيم آسمان سوز
   
  ماه سر خيمه ي جلالت
   
  در عالم علو مجلس افروز
   
  بنموده نشان روي فردا
   
  آيينه ي معجز تو امروز
   
   
  اي گفته صحيح و كرده تصريح
   
  در دست تو سنگريزه تسبيح
   
   
  هر آدميي كه او ثنا گفت
   
  هرچ آن نه ثناي تو خطا گفت
   
  خود خاطر شاعري چه سنجد؟
   
  نعت تو سزاي تو خدا گفت
   
  گرچه نه سزاي حضرت توست
   
  بپذير هر آنچه اين گدا گفت
   
  هر چند فضول گوي مردي است
   
  آخر نه ثناي مصطفي گفت؟
   
  در عمر هر آنچه گفت يا كرد
   
  ناداني كرد و ناسزا گفت
   
  زان گفته و كرده گر بپرسند
   
  كز بهر چه كرد يا چرا گفت؟
   
  اين خواهد بود عُدّت  او
   
  كفاره ي هر چه كرد يا گفت
   
  تو محو كن از جريده ي او
   
  هر هرزه كه از سر هوا گفت
   
   
  چون نيست بضاعتي ز طاعت
   
  از ما گنه و ز تو شفاعت
 
 
 
 
       

قطره آبی بر گلوی او نرفت

       تا قیامت آبروی آب رفت

     سلام بر حسین وبر اولاد حسین وبر اصحاب حسین

ناله دخترات.....

 img-20150525-wa0018.jpg

زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر

گذر عمر از این مرحله سخت است پدر

 

دخترت تشنه اشک است ولی باور کن

گریه کردن وسط هلهله سخت است پدر

 

روضه خار مغیلان و کف پای یتیم

با دل نازک این آبله سخت است پدر

 

کاش میشد کمی از نیزه بیایی بغلم

بخدا بوسه از این فاصله سخت است پدر

 

تا که چشمم به لبت خورد ترک خورد لبم

با لب پاره برایم گله سخت است پدر

 

عمه دیگر چه کند من که خودم میدانم

زندگی با من کم حوصله سخت است پدر

دعوتنامه ها......

 29 (512 x 384).jpg

ننوشتید زمین ها همه حاصلخیزند

باغهامان همه دور از نفس پاییزند

ننوشتیدکه ما در دلمان غم داریم

در فراوانی این فصل تو را کم داریم

ننوشتید که هستیم تو را چشم به راه

نامه نامه لکلبیک ابا عبدالله

حرفهاتان همه از ریشه وبن باطل بود

چشمهاتان همگی از ده بالا گل بود

بی گمان در صدف خالیتان دری نیست

بین این لشکر وامنده دگر حری نیست

بی وفای به رگ و ریشه آن مردم بود

قیمت یوسف زهرا دو سه من گندم بود

چه بگویم قلمم مانده زبانم قاصر

دشت لبریز شد از جمله ی هلمن ناصر

در سکوتی که همه ملک عدم را بر داشت

ناگهان کودک شیش ماهه علم را بر داشت

همه دیدند که در دشت هماوردی نیست

غیر از آن کودک گهواره نشین مردی نیست

مثل عباس به آبروی خودش چین انداخت

خویش را از دل گهواره به پایین انداخت

خویش را ازدل گهواره می اندازد ماه

تا نماند به زمین حرف ابا عبدالله

عمق این مرثیه را مشک وعلم می دانند

داستان را همه اهل حرم می دانند

بعد عباس دیگر آب سراب است سراب

غیر آن اشک که در چشم رباب است رباب

کمی آرام که صحرا پر گرگ است علی

وخدای من وتونیز بزرگ است علی

پسرم می روی آرام پر از واهم ام

بیشتر دل نگران پسر فاطمه ام

پسرم شادی این قوم فراهم نشود

تاری از موی حسین ابن علی کم نشود

تیر حس کردی اگر سوی پدر می آید

کار از دست تو از حلق تو بر می آید

تیر اگر دیدی اگر چاره خودت پیدا کن

قد بکش حنجره ات را سپر بابا کن

وداع

zol..13 (450 x 600).jpg


آه از دمی که دشت بلا گشت لاله زار


از خون حلق تازه جوانان گلعذار


چون شاه تشنه بی کس و مایوس از سپاه


با عارضی چون ماه بیاید به خیمه گاه


هر جا نظر نمود ز یاران کسی ندید


شد از برادر و پسر خویش نا امید


دید افتاد حضرت عباس بی کفن


با چشم تیر خورده دو دستش جدا ز تن


یکسو جوان نوخط خود اکبر حزین


صد پاره دید پیکرو،افتاد بر زمین


گفتا علی ز داغ فراغت چسان کنم


جز آنکه بگذرم ز سر و ترک جان کنم.

یار مهربان

22 (480 x 360).jpg

 

   گفتند بیا بیا یار مهربان ببین 

   آمد رسید شد نامهربان ببین 

 

   هر ذره ز ره رسیده فریاد می زند 

   خشکیده در دهان زبان ببین 

 

     یک دشت پر ز آب پژمرده شد خدا 

    فریاد هل هله سوی دشمنان ببین

 

   آن دیگری شعله برد سمت خیمه گاه 

    وآن دیگری سنگ زند دهان ببین 

 

    از یک طرف رقص نیزها به پاست 

   شمشیر می کشد عدو سوی یاوران ببین 

 

   رسم این کجاست مهمان رسیده ره

   با چوب وسنگ بدرقه دختران ببین 

 

   یک گل به روی دست بی تاب وبیقرار 

   لب تشنه از فرات تا بیکران ببین 

 

   در ظهر یک غریب سکوت وشرم کوفیان 

   هر لحظه فتاده برگ چون خزان ببین 

 

   عباس یک طرف نیزه وشمشیر می زند

   اکبر وقاسم شده انجا پاسبان ببین 

 

    انجا سکینه زچه توقع آب طالب است 

   قومی که بهر جان گرفته گریبان ببین 

 

    صد محشر وقیامت به یک ظهر کی رسد 

   از نخل قامتان فتاده چمان ببین 

 

    رعفت کجا کند کسی که تیر می زند  

   پروانه ی خموش بی زبان ببین

 

   افتاده بر زمین آسمان رود چنین 

   هفتاد دو غنچه بوستان ببین 

 

   صحرا پرز تن و تنها می شوی چرا ؟ 

   هل من معین ها مانده  بر لسان ببین 

 

   گاهی به سمت خیمه می شود دوان 

   یکسو سکینه ! دست به دامان ببین

  

   جمعی پراکنده وبی قرار وخوف وبیم 

   سیلی شمر  وسنگ شامیان ببین 

 

    غارت نشد که شد اموال مصطفی 

    آتش گرفته خیمه  و دامن عترتان ببین  

 

   در تاب والتهاب بیمارو مضطرب

   حایل میان کربلای اسیران ببین 

 

   می رفت  کربلا تا نو ا کند یقین  

   گل می دهد بهار در خزان ببین   

 

    تقدیم به محبین اهلبیت علیه اسلام

*احمد درپوش*

یا ابوالفضل....

sh (5) (450 x 600).jpg

 

 

 

نوحه علم حضرت عباس علیه اسلام

1

گفت ای مرغ چرا حال یریشان داری

از غم کیست چنین ناله و افغان داری

****

اشک خونینزچه از چشم ترت می ریزد

گوبه ما خون که از بال وپرت می ریزد

****

تو مگر هدهدی از شهر صبا آمدی

یا مگر قاصدی از کر ببلا آمدی

****

به یقین آمدی نزد من از سوی حسین

ور نه از چیست زتو می شنوم بوی حسین

****

نه خبر از پدر و نه از برادر دارم

روز وشب آرزوی دیدن اکبر دارم

***************************************

2

در دریای نجف شیر یزدانی

بنگر زمین بر یوسفش گشته زندانی

 

بی شوکت افشانی نور در افشانی

 از آسمون نازل شده صوت قرآنی

از زور و بازی علی شد خزان باغم

از جور عدوان یا علی تازه شد داغم

فتحا زده از شان او شعب پیغمبر

دل دل بزیر ران او خسرو خاور

 

************************

ای زمین کربلا سویت شتابان آمدم

بهر قربان آمدم بهر قربون آمدم

 

خود نه تنها ای زمین با نو جوانون آمدم

به قربون آمدم بهر قربون آمدم

 

ای زمین کربلا فخر دو عالم زینب است

زینب است و زینب است

 

ای زمین کربلا عباس غمخوار من است

میر وسالار من است

 

ای زمین کربلا شاهزاده اکبر با من است

طفلم اضغر با من است

 

حنجره اش آمد بهر تیر پیکان آۀمدم

بهر قربون آمدم بهر قربون امدم

 

ای زمین کربلا دره های شاهانم ببین

چشم خونبارم ببین

**********

ای شتر دارون روز هجران است

ناقه زینب از چه عریان است

شدخلیل ما کشته کافر

کربلا امروز عید قربان است

زین مصیبت شد کار ما دشوار

بار غم تا حشر بر دل و جان است

کشتی کافر می رسد منزل

کشتی زینب در بیابان است

می زند اکبر دست وپا در خون

مادرش لیلا مو پریشان است

کاکل اکبر بر سر نیزه

مرکب اکبر گرم جولان است

کاروان رحمی ساربان شرمی

تا به کی تعجیل وقت افغان است

می برند در شام ما اسیران را

گنج را قسمت گنج ویران است

***************

زینب تما شا کن ببین قد رعنا را

بر قامت اکبر بخوان انا فتحنا را

 

اکبر به میدان می رود چون با لب عطشان

سرمه بکش بر نرگس چشمان شهلا را

 

از بهر حفظ جان وی این آیه را برخوان

یاسین و طاها ودیگر نصرمن الله را

 

قاسم فتاده در میان بهر خون غلطان

بنگر فتاده از نوا آن مرغ شیدا را

 

خرابه بود......

 

26 (480 x 360).jpg

دختر بابایی حرم

 

دنبال آب گشتم و سهمم سراب شد

رؤیای کودکانه ام اینجا خراب شد

 

آنقدر من بهانه ی بابا گرفته ام

حتی دل خرابه برایم کباب شد

 

آنقدر زخم خورده ام از تازیانه ها

پیری برای زود رسیدن مجاب شد

 

در آزمون این تن رنگین کمانی ام

بین هزار رنگ کبود انتخاب شد

 

آیینه ام ولی همه جایم شکسته است

مهتاب با مشاهده ام در حجاب شد

 

در آن غروب غم زده یادم نمی رود

روی تو را ندیدم و چشمم به خواب شد

 

رفتی و سهم دختر بابایی حرم

بعد از تو ترس و دلهره و اضطراب شد

 

از لحظه ای که چشم تو را دور دیده اند

آزار کودکان زبان بسته باب شد

 

یک مرد هم نبود بگوید چقدر زود

بی حرمتی به آل پیمبر ثواب شد

 

ای سر که روی دامن دختر نشسته ای

با من سخن بگو ...، دلم از غصه آب شد!

 

باور نمی کنند که طفلی سه ساله ام

از بس که رنج های دلم بی حساب شد

 

حالا که بوسه بوسه به زخم تو می زنم

انگار طعم خون دهانم گلاب شد

 

باید برای مرگ رقیه دعا کنی

شاید شبیه مادر تو مستجاب شد...

 

هادی ملک پور

 

*   *

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - کاظم بهمنی

 

 

 

ابر تیره روی ماه آسمانم را گرفت

 

کربلا از من عموی مهربانم را گرفت

 

 

 

وقت دلتنگی همیشه او کنارم می نشست

 

بی وفا دنیا انیس و هم زبانم را گرفت

 

 

 

از سر دوش عمویم عرش حق معلوم بود

 

منکر معراج از من نردبانم را گرفت

 

 

 

من به قول آن عمو فهمم ورای سنم است

 

دیدن تنهایی بابا توانم را گرفت

 

 

 

روز عاشورا چه روزی بود حیرانم هنوز

 

جان کوچک تا بزرگ خاندانم را گرفت

 

 

 

خرمن جسمی نحیف و آتش داغی بزرگ

 

درد رد شد از تنم روح و روانم را گرفت

 

 

 

تار شد تصویر عمه ، از سفر بابا رسید

 

آن مَلَک آهی کشید و بعد جانم را گرفت

 

*   *

 

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - کاظم بهمنی

 

 

 

ابر تیره روی ماه آسمانم را گرفت

 

کربلا از من عموی مهربانم را گرفت

 

 

 

وقت دلتنگی همیشه او کنارم می نشست

 

بی وفا دنیا انیس و هم زبانم را گرفت

 

 

 

از سر دوش عمویم عرش حق معلوم بود

 

منکر معراج از من نردبانم را گرفت

 

 

 

من به قول آن عمو فهمم ورای سنم است

 

دیدن تنهایی بابا توانم را گرفت

 

 

 

روز عاشورا چه روزی بود حیرانم هنوز

 

جان کوچک تا بزرگ خاندانم را گرفت

 

 

 

خرمن جسمی نحیف و آتش داغی بزرگ

 

درد رد شد از تنم روح و روانم را گرفت

 

 

 

تار شد تصویر عمه ، از سفر بابا رسید

 

آن مَلَک آهی کشید و بعد جانم را گرفت

*  *

 

 

 

حق و باطل

 

مناطره دختر یزید (لع) با حضرت رقیه (س) در خرابه شام

 

روایت شده تا که دخت یزیـــد

 

به ویرانسرا آن دمی که رسید

 

بسان پدر بوده فکرش پلیــــــد

 

      ز روی غــــــرور و ز روی حسد

      به اهل حرم،بی ادب،طعنه زد

________________________

که من دختر شاه و تاج سرم

 

حشم دارم و صاحب زیـــــورم

 

به نسوان اهل عــرب سرورم

 

       شماها همه خارجی منصبید

       فقیر و اسیران ِ تشنه لَبیــــد

________________________

منم ناز پرورده ی اهل شام

 

منم آنکه دارد کنـــیز و غلام

 

منم صاحب عزّت و احـــترام

 

      پدر جدِّ من نام او معـــــاویه

      امیر و رییس همین ناحیــــه

________________________

منم دختـــــــر پادشاه دمشق

 

منم مشعل خیمه گاه دمشق

 

منم صاحب عِزّ و جاه ِ دمشق

 

          کند نام من شامیان زمزمه

          مقامم زبانزد بود بر هــــمه

________________________

منم در جهان نور چشم امــیر

 

لباس ِ قشنگم به جنس حریر

 

شده مسکنم خانه ای بینظیر

 

       نظر کن به آنجا بُود کــــاخ ِ من

       کنارش گلــستان و باغ و چمن

_________________________

همان دم ز ِ اهل حرم دلبری

 

زجـــا خاسته ناگهان دختری

 

زده نعـــــره با هیبـت حیدری

 

       زنم تیشته از ریشه نسل تو را

       هم اکنون کنم فاش اصل تو را

_________________________

پدر ِ تو مست ِ می و بــاده است

 

همه عمر خود را هدر داده است

 

از او دم مزن ، او زنـــــازاده است

 

         تو هم دختر آن ستم کاره ای

         منم دختر شه،تـــــو آواره ای

________________________

بدان جدِّ من ساقی کوثر است

 

مرا مونس جان علی اکبر است

 

عمویم ابوالفضل سر لشکر است

 

         به زینب سلاله رقیّه منـــــــم

         سفیر سه ساله رقیّه منــــم

________________________

اگر چه شــــــــــدم من اسیر قفس

 

جوابم به تو باشد این جمـــــله بس

 

که من بچه شیرم ،چه باک از مگس

 

          حق لــــــم یزل حافظ مکتب است

          که استاد من عمه ام زینب است

_________________________

اگر چه خرابه سرای من است

 

سند دو عالـــم برای من است

 

سلاطین عالم گدای من است

 

           پدرم بُود رهبــــــــری بت شکن

           خودم بچه شیر،عمّه ام شیرزن

                                        (بهلول حبیبی زنجانی)

 

غم فراق

***

خرابه است و شب و سينه اي كه پُر درد است

به عكس روز گذشته هوا عجب سرد است

ستاره ها همه از حال من خبر دارند

به قلب كوچك من آسماني از درد است

گل بهشت حسينم ز بس نخوردم آب

خزان به ديدنم آمد كه چهره ام زرد است

به پيش ضربت دشمن سپر برايم شد

قسم به جان عمويم كه عمه ام مرد است

نسيم مي وزد و صورتم چه ميسوزد

خدا كند كه بميرد سرم چه آورده است

*

 

گل سر نیست ولی موی سرم هست هنوز

 

تن من آب شد اما اثرم هست هنوز

 

جای سیلی زروی گونه من پاک نشد!

 

ردشلاق بروی کمرم هست هنوز

 

می توانم بخداباتو بیایم بابا

 

جان زهرا کمی ازبال وپرم هست هنوز

 

گفتم ای دختر شامی برو وطعنه نزن

 

سایه رحمت بابا به سرم هست هنوز

 

منکه از حرمله وزجر نخواهم ترسید

 

دختر فاطمه هستم جگرم هست هنوز

 

گفت که می زنمت اسم پدرراببری

 

گفتم ای زجر بزن چون سپرم هست هنوز

 

همه دم ناز کشیدو به دلم تسکین داد

 

جای شکر است که عمه به برم هست هنوز

 

بازمین خوردن من دیده خود می بندد

 

شره در چهره ساقی حرم هست هنوز

 

خاطرت هست که قنداق علی خونی بود؟

 

همه خاطره ها در نظرم هست هنوز

 

غصه معجر من رانخوری بابا جان

 

پاره شد معجرم اما به سرم هست هنوز

 

ناله صحرا

23.jpg

 

ای شهیدی که لب تشنه بریدند سرت

لاله سان سوخت ز داغ علی اکبر جگرت

تشنه لب هیچ مسلمان نکشد کافر را

تو چه کردی که لب تشنه بریدنت سرت

تشنه و بی کس ودلخسته وبی یار وغریب

نه طبیبی به کنارو نه انیسی به برت

کس به پهلوی تو ننشست به جز خنجر وتیر

کس نیامد به جز از ناوک پیکان به برت

بر لب خشک تو آبی پسر سعد نریخت

با وجودی که بدی ساقی کوثر پدرت

 

 

نوای غم

25.jpg

 

جز آه و ناله نیست شب و روز کار من

پیوسته این چنین گذرد روزگار من

در انتظار دیده ی خوناب بار من

آخر به ره ماند ونیامد نگارمن

 

دنیای دون نواز به کام یزید شد

ناحق برادرم لب عطشان شهید شد

بختم به خواب رفت و دلم نامید شد

چشمم به راه وعده ی وصلش سفید شد

 

 بر بادکینه رفت زکین دودمان ما

کشتند کوفیان همه چیر وجوان ما

بی غسل وبی حنوط و کفن از ره جفا

افتاده تا هنوز به صحرای کربلا

 

من با زنان بیوه واطفال خونجگر

دارم در این دیار به حسرت سر سفر

حیرانم ای خدا که چه خاکی کنم به سر

گیرد اگرسکینه زمن حجت پدر

 

شوق کربلا

30621554726227608175.jpg;

این دل تنگم عقده ها دارد

گویا میل کربلا دارد

آتش شوقم می کشد شعله

این نوا میل نینوا دارد

بلبل طبعم گشته افسرده

شکوه از جور کوفیان دارد

 

شعر عاشورایی5

29857192370530104625.jpg;

مسلم اسیر زلف کمند شما بوَد
در بند کوفه نه ! که به بند شما بوَد
این خسته جان بی رمق کوچه گرد شهر
دلخوش به یک بگو و بخند شما بوَد
دارم امیـــد کز افــق کوفــه مغربم
در ســایه سار قــد بلنــد شمــا بوَد
گفتم بیا بیا ، عجلــه کن به آمــدن
دل شوره ام ز شور روند شما بوَد
اصلاً بیا ، نیا نه به وسع دهان ماست
ما تابعیم هرچه پسند شما بوَد

اما ، اگر ، اگرچه مرا ذکر هر شب است
جای حسین ذکر لبم ، شور زینب است

 
گرچه تنم اسیر هزاران جراحت است
درد دل شکسته ی من بی نهایت است
هرچند سنگ کینه سرم را شکسته است
ممنونم از خدا سر ساقی سلامت است
گفتــم به باد تا که به زلفت خبر دهــد
این شهر بی ستاره نه جای اقامت است
هر دست و پنجه ای که گلوی مرا فشرد
خط بدون فاصله ی دست بیعت است
تغییر کوفه امر محــالی است ای عــزیز
کوفی هنوز هم به خدا بی مروت است

گرمی دست بیعتشان زود سرد شد
یعنی پسر عموی شما کوچه گرد شد

گر پا نهی به مرکز حیله چه می شود
تکلیف بانوان جلیله چه می شود ؟
نیت شدم که حرکت پروانه ای کنم
اما چگونه اینهمه پیله چه می شود ؟
بادی نمی وزد که خبردارتان کنــم
ای رب چاره ساز وسیله چه می شود ؟
آه از جگر کشیدم و گفتم به ناله وای
ای مسلم عقیل ، عقیله چه می شود ؟
دردی شبیه مصرع بعدی کشنده نیست
ششماهه ی عروس قبیله چه می شود ؟

 
آقا ببخش هر غزلم صد قصیده داشت
یادم نبود قافله ات نو رسیده داشت !



29857192370530104625.jpg;

 
شبی که دیدۀ خود پر ستاره می کردم
برای غربت دل فکر چاره می کردم

به دانه های چو تسبیح اشک در دستم
برای آمدنت استخاره می کردم

نماز عاشقی من شکسته شد اما
سلام بر تو از دارالعماره می کردم

من از محلۀ آهنگران بی احساس
گذر نمودم و دل پر شراره می کردم

یکی سفارش تیر سه شعبه ای می داد
دعا برای سر شیر خواره می کردم

غریب تر ز دلم روزگار چون می خواست
به کودکان غریبم اشاره می کردم


 
29857192370530104625.jpg;




سردار سر شکسته ی  دار العماره ام
 آیـــد اذان مغرب غم از مناره ام

 گفتم بیا حسین زبانم بریده باد
 با این گناه لایق نــار و شراره ام

 با دستهای بسته مگرمی شود چه کرد؟
 شوریده وار منتظر راه چـاره ام

 شاید نسیم ؛حرف دلم را به او رساند
 شاید تمام شد هدف نیمه کاره ام

 شد دانه های اشک غرور جریحه دار
 تسبیح یکــصد و دهمین استخــاره ام

 تاریخ مصرفم، دو سه روزی گذشته است
 در موزه نـــگاه همه سنگواره ام

 وقت حسین گفتن من کوفیان چرا....
 ....با مشت می زنید به لبهای  پاره ام

 عاشق ترین سفیرم و در حیرتم چرا
 در آسمان شهر شما بی ستاره ام

 کوری چشم تان سر دروازه، روی  دار
 زخمی ترین بدون سر خوش قواره ام

 حرف صریح من به دلی  کارگر نشد
 دنبـال یـک ربــاعی  پر استعاره ام

 *    *    *

 

چه کنم؟  نامه   نوشتم که بیایی کوفه

کاش برگردی ازاین راه ونیایی کوفه

درشب عیدخضابی بکنم مستحب است
بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه

بین یک کوچه  باریک  گرفتار  شدم
کرده برپا چو مدینه چه  عزایی  کوفه

وای  اگر  آیه   قرآن  وسط  راه  افتد
وای آنهم وسط  راه  چه  جایی  کوفه

نگذارم  که  شود  حج  تو  بی  قربانی
بین  بازار  به  پا  کرده  منایی  کوفه

گر به  جسم  پدر  تو  نرسیده  دستش
می کند با تن من عقده  گشایی  کوفه

موی  آشفته   من  تحفه  بازار  شده
زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تادیر نگشته برگرد
آسمانش    بدهد   بوی  جدایی  کوفه

صف کشیدند همه تیرسه شعبه بخرند
بر کماندار  دهد  قدر  و بهایی  کوفه

هرکه قب قب بزندجایزه اش بیشتراست
حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوف

شرط بستند سر چشم  علمدار  حرم
صحبت ضرب عموداست به جایی کوفه

زیر  چادر گره  مقنعه  را محکم  کن
که  ندارد به خدا شرم و حیایی  کوفه

اخرین توصیه ام برتونه براین شهراست
درگرچه بروعده تونیست  وفایی  کوفه

میهمانان  تو ناموس  رسول  الله اند
معجر  دخترکی   را   نگشایی  کوفه

     *  *  *

 

تمام درد دلت را که از سفر گفتی

 

گمان کنم که دلت سوخت مختصر گفتی

 

من از جسارت آن دست بی حیا گفتم

 

تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی

 

همان که آتشمان زد و خیمه را سوزاند

 

صدا زدم که الهی به پای مرگ افتی

 

چنان به روی سرم داد زد پس از سیلی

 

نگفته ام که نگو باز هم پدر گفتی

 

به روی نیلی و موی سفید دقت کن

 

بگو شبیه که هستم پدر، اگر گفتی؟

 

فقط بگو که چه شد ظالمانه چوبت زد

 

شما به غیر کلام خدا مگر گفتی

 

دلم برای غریبی عمه می سوزد

 

مگو زدرد سفر از چه مختصر گفتی

*    *   *

یا اباعبداله

به روی نیزه مثل آفتابی

نمی شد باورم دیگر نتابی

نمی دانم چرا از روز اول

به روی نیزه ها در اضطرابی

اگرچه مصحف بی رنگ و رویی

بخوان از نی، که خود قرآن نابی

میان مجلس قوم ستمگر

سرت را دیدم و ظرف شرابی

برای خلوت طفل یتیمت

تو تفسیر دعای مستجابی

خجالت می کشد وقتی رقیه

تو را خواند ولی ناید جوابی

الهی کاش در کنج خرابه

سرت پوشیده آید با نقابی

 

***

شهادت عبداله ابن الحسن

یک نفس آمده ام تا که عمو را نزنی

که به این سینهی مجروح تو با پا نزنی

ذکر لا حول ولا از دو لبش می بارد

با چنین نیزه ی سر سخت به لبها نزنی

عمه نزدیک شده بر سر گودال ای تیغ

می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی؟

نیزه ات را که زدی باز کشیدی بیرون

می زنی باز دوباره نشد آیا نزنی؟

نیزه ات را که زدی باز!!نمی شد حالا

ساقه ی نیزه خونین شده را تا نزنی؟

من از این وادی خون زنده نباید بروم

شک نکن اینکه پرم را بزنی یا نزنی

دست و دل باز شو ای دست بیا کاری کن

فرصت خوب پریدن شده! در جا نزنی

 

***

یا ایا عبداله الحسین

افتاده ای روی زمین و سر نداری

در این بیابان یک نفر یاور نداری

از بس جراحت بر تنت جا خوش نموده

یک جای سالم در همه پیکر نداری

بگذار تا که جان دهم پیش تن تو

اصلا تصور کن دگر خواهر نداری

در خیمه ها هر کودکی چشم انتظار است

خیزو بگو عباس آب آور نداری

در خیمه ها هر کودکی چشم انتظار است

خیز و بگو عباس آب آور نداری

با من بگو پیراهن و عمامه ات کو؟

بگذر از این انگشت و انگشتر نداری

 

 

شعر عاشورایی4

29857192370530104625.jpg;

محمد ارجمند

کارش میان معرکه بالا گرفته بود
‏شمشیر را به شیوه ی مولا گرفته بود

‏تنها میان مردم بیعت فروش شهر
‏انبوه کینه دور و برش را گرفته­بود

‏دلواپس غریبی امروز خود نبود
‏اما دلش به خاطر فردا گرفته ­بود

‏دیدی که از ارادت دیرینه ی حسین
‏یک کوفه زخم در بدنش جا گرفته ­بود؟

‏با سنگ پای بیعت او مهر می زدند
‏باور نکرد از همه امضا گرفته ­بود

‏این شهر خواب بود و ندانست قدر او
‏او شب برای مردمش احیا گرفته­ بود

‏جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی
‏أن شعله ­ها برای همین پاگرفته بود

29857192370530104625.jpg;

 

مرتضی امیری اسفندقه

 

ماه محرم آمده باید دگر شوم
باید به خود بیایم و زیر و زبر شوم

باید سبک عبور کنم از خیال سود
باید خلاص از تب و تاب ضرر شوم

آزاد از مثلث تزویر و زور و زر
آزاد از هر آنچه نقوش و صور شوم

باید عوض شوم چه به چپ چه به راست،‌ها
بهتر اگر نمی‌شود از بد بتر شوم

از بد بتر چرا شوم اما؟ محرم است
از خوب می‌شود که در این ماه، سر شوم

این ماه می‌شود که شوم چیز دیگری
یک چیز دیگری که ندانم اگر شوم

یک چیز دیگری که نباید به وهم هم
یعنی که نه فرشته شوم نه بشر شوم

خیر مجسم است محرم، بعید نیست
این ماه، تا ابد تهی از هرچه شر شوم

حتی اگر یزیدیم و در سپاه کفر
چون حر، بعید نیست شهید نظر شوم

شب با یزید باشم و فردای انتخاب
قربانی حسین، نخستین نفر شوم

29857192370530104625.jpg;


آقا سلام برغزل اشک ماتمت              
بر مسجد و حسینیه و روضه و دمت

چندی گذشت در غم هجران اشک تو          
پرمی کشید دل به هوای محرّمت

آقا سلام ماه محرّم شروع شد
آمد بهار زخم دل ما و مرهمت

خون می شود دل همه عالم زه قصه ی
آن لحظه های آخر و گودال و آن غمت

در بین روضه غم دل من را گرفته بود
وقتی رسید روضه به انگشت و خاتمت

ما بین این همه غم و اشک وفراق وداغ
ای زینب آمدم که شوم یار و همدمت

زینب چه قدر شکل جوان مادرت شدی
با صورت کبود و همان قامت خمت

*

 

اینک، ندای: «کیست که یاری کند مرا»
ماه محرم است مبادا که کر شوم

ماه محرم است که بی‌تاب جستجو
در خود همه فرو روم از خویش بر شوم

وقتش رسیده است بگیرم علم به دوش
تکیه به تکیه سینه‌زنان نوحه‌گر شوم

وقتش رسیده است که چون باد روضه‌خوان
کوچه به کوچه مویه کنان در به در شوم

وقتش رسیده است خرابه خرابه آه
وقتش رسیده لاله کوه و کمر شوم

فرزند من کجاست؟ چه دارد؟ چه می‌کند؟
ماه محرم است نباید پدر شوم

آیا پدر که خاک بر او خوش _ چه گفت و رفت؟
ماه محرم است، نباید پسر شوم

باید که بی‌خبر شوم از هرچه هست و نیست
از ماجرای خون خدا باخبر شوم

ماه محرم است نباید هبا روم
ماه محرم است نباید هدر شوم

وقتش رسیده است که خلع جسد کنم
وقتش رسیده است که از خود بدر شوم

*

بی موج گریه، چشم در این ماه، حفره‌ای است
باید که سرخ، لایق چشمان تر شوم

باید که چشم داشته باشم نه حفره، ها!
باید شراب گریه خون جگر شوم

بی سوز آه، سینه در این ماه، دوزخ است
باید که گرم، در خور شعله، شرر شوم

باید که سینه داشته باشم نه دوزخ، آه
باید لهیب آتش آه سحر شوم

29857192370530104625.jpg;

آتش گرفته خیمه _ داماد کربلا
سینه به سینه‌سوز شوم، شعله‌ور شوم

بارانی است دیده خاتون اهل بیت
چشمه به چشمه اشک شوم پرده در شوم

وقتش رسیده است که با گریه بر حسین
چون قصه حسین به عالم سمر شوم

وقتش رسیده است که آیینه‌دار شمس
وقتش رسیده است غلام قمر شوم

دور سر بریده تن پاره علی
پرواز را کبوتر بی‌بال و پر شوم

تشییع دستهای علمدار آب را
وقتش رسیده است که آسیمه سر شوم

وقتش رسیده خطبه شوم، خطبه‌ای بلیغ
وقتش رسیده شعر شوم، شعر تر شوم

وقتش رسیده شاعر و شمشیر و هو! هلا!
وقتش رسیده شیر شوم شیر نر شوم

ماه محرم آمد و محرم شدم به تیغ
آماده‌ام که محرم خون و خطر شوم

با ناله‌‌های حضرت سجاد از سحر
تا شام سرخ آمده‌ام، همسفر شوم

ماه محرم است و نماز حسین را
آماده‌ام، حواله اگر شد، سپر شوم

*

وقتش رسیده است یزید پلید را
همچون زبان زینب کبری تشر شوم

وقتش رسیده است که در چشم ابن سعد
چونان به چشم شمر لعین نیشتر شوم

وقتش رسیده حرمله نابکار را
گردن به تسمه گیرم و تیر و تبر شوم

مرد خدا به غیر شهادت هنر نداشت
وقتش رسیده است که اهل هنر شوم

*

وقتش رسیده است که مختارگونه سرخ
با قاتلان خون خدا در کمر شوم

یعنی به کینه‌خواهی اولاد فاطمه (س)
شمشیر بر کشم به شب و حمله‌ور شوم

قرعه به نام من اگر افتد، خوشا که من
خونی قوم بی‌نسب بی‌گهر شوم

با دست من خدا بکشد زنده زندشان
من، پل برای رفتنشان تا سقر شوم

از اسبشان به زیر در آرم به چابکی
در خونشان به شیرجهی تند تر شوم

بر تن کنم به رزم ستم چار آینه
چشته‌خوران بی‌سر و پا را چغر شوم

چیزی به جا نمانمشان از چهاربند
زی چار میخ نکبتشان راهبر شوم

سرهایشان به نیزه بر آرم یکی یکی
حکم قصاص، حکم قضا و قدر شوم

آتش کشم به خیمه و خرگاهشان به خشم
نیزه به نیزه در پی‌شان سر به سر شوم

شیرین‌تر از عسل بچشم طعم مرگ را
در کامشان قهقهه قهوه قجر شوم

سقای مرگشان شوم از جانب خدای
رهبانشان به مهلکه جوی و جر شوم

*

ماه محرم آمده پا در رکاب خون
در خون خویش آمده‌ام مستقر شوم

بر چشم دشمنان قسم خورده علی (ع)
مانند تیر آمده‌ام کارگر شوم

*

با این جماعت عقب افتاده جهول
یک کوچه هم مباد، شبی هم گذر شوم

نه! نه! نمی‌توانم هرگز نمی‌شود
از نو به جهل، آدم عصر حجر شوم

تیزند و تند و تسخر و طعنه طریقتشان
نه! نه! نمی‌توانم، شیر و شکر شوم

نرمش گذشته از من و با این گروه سخت
نه! نه! نمی‌توانم از این نرمتر شوم

پس بهتر است صاعقه باشم به چشمشان
پر هیب مرگشان هم در هر مقر شوم

از سایه‌ام هراس بیفتد به خوابشان
کابوسشان هر آینه از هر نظر شوم

*

ماه محرم آمد و افسوس می‌رود
آماده‌ام که راهی ماه صفر شوم

 

 

 

دوبیتی

26112319511871367183.jpg;

 

نوشتم پر کبوتر شد دوبیتی

 نوشتم لاله پرپر شد دوبیتی

 نوشتم آب مثل خیمه می سوخت

 فدای کام اضغر شد دوبیتی

شعر عاشورایی3

05273687416403604018.jpg;

 

چه خوب مي‌شد اگر ما بزرگتر بوديم

شبيه مادرمان ياور پدر بوديم

 

درون خانه نشستيم و رفت مادرمان

به جاي مادرمان كاش پشت در بوديم

 

هنوز خاطرمان هست شب به شب وقتي

كنار مادرمان زير بال و پر بوديم

 

چگونه تاب بياريم كوچه ديدن را

هميشه گرم عبور از همين گذر بوديم

 

فقط به خاطر او با پدر نمي‌گفتيم

كه از سياهي بازوش با خبر بوديم

 

نيامده ، دلمان تنگ محسن است ايكاش

كه با كبوتر اين خانه همسفر بوديم

 

به ذوالفقار پدر هم كه دستمان نرسيد

نبوده‌ايم مخيّر ولي اگر بوديم...

 

خدا كند كه بميريم بعد مادرمان

كه ديگران ننويسند ما پسر بوديم

 

محسن ناصحی

********************

هر چند بر وفاي دل فضه شك نداشت

بانوي خانه بود و نياز كمك نداشت

 

نان پخته بود تا كه نگويند فاطمه

دستش براي مردم دنيا نمك نداشت

 

پيش تنور صورت او سرخ تر كه شد

ديگر كسي به داغ گل سرخ شك نداشت

 

خم شد كه نان را بزند بر دل تنور

بغضش شكست ؛ صورت گلها كه چك نداشت

 

دستش به گريه رفت كه نان را درآورد

كاش استخوان بازوي خانم ترك نداشت

 

ناني براي سائل فرداي خويش پخت

با اينكه گندمي به حساب فدك نداشت

 

رحمان نوازنی

*********************

 امروز روضه از در و دیوار جاری است

دنیا شبیه مجلس یک سوگواری است

 

نشنیده اش بگیر،ولی بی دلیل نیست

کار زن جوانی اگر گریه زاری است

 

گاهی به دوش بابا،گاهی به پشت در

گاهی میان کوچه،عجب روزگاری است

 

یک تیر و دو نشان ،تو فقط روضه گوش کن

این خانه حول محور همسر مداری است

 

من را ببخش روضه اگر باز می شود

زیرا که حال مادرمان اضطراری است

 

ضربه،فشار،دلهره بر بچه خوب نیست

پرهیز ماه آخری بارداری است

 

ترسم علی زغصه خودش را تلف کند

می بینم اینکه فاطمه از او فراری است

 

گیرم که رو بگیری از این بچه ها، عزیز

من دیده ام که گوشه ی چشمت اناری است

 

از میخ و چوب سوخته تابوت ساخته است

این روز ها علی در کار نجاری است

 

هرکس به گونه ای غم تو را به دوش برد

سهم من از غم تو ولی بی مزاری است

 

نادر حسینی

*******************

اگرچه سایه ای از دخترت به جا مانده

رسیده ام که بگویم قرار ما مانده

 

رسیده ام سر خاکی که سایه بانش ریخت

نشسته ام ؟نه قد و قامتم دو تا مانده

 

یکی دو روز فقط صبر کن ؛کنار توأم

که چند نیمه نفس بین ما دوتا مانده

 

دلم برای علی شور میزند تنها

برای او فقط این یار بی صدا مانده

 

مسیر خانه مان تا مزار تو سرخ است

جراحتی ست که در پهلویم به جا مانده

 

مدد ز شانه طفلم گرفته می آیم

به چهره ام اثر دست بی حیا مانده

 

هنوز هم همه سرفه های من خونی ست

هنوز هم به رخم ردّ شعله ها مانده

 

تمام روز فقط حرف زینبم این است

که روی چادر تو چند جای پا مانده

 

بس است شکوه ام و داغ های من بگذار

نمک به زخم زنم داغ کربلا مانده

 

نشسته بین خرابه در انتظار پدر

دو پلک بی رمقش سمت نیزه ها مانده

 

زبان گرفته که سربار عمه اش شده است

از ان شبی که از آن قافله جدا مانده

 

صدای عمه خود را دگر نمیشنود

فقط نه این چقدر زیر دست و پا مانده

 

به عمه گفت که عمه بِگرد می یابی

به قد من به گمانم که بوریا مانده

 

حسن لطفی

******************

عزیز من چه شده دست بر کمر داری

گذشته نیمه ای از شب هنوز بیداری

 

دوباره پیرهنت پر ز خون شده مادر

برای شستن این جامه درد سر داری

 

دعا نکن اجلت زودتر از من برسد

فقط بگو چه کنم تا که دست برداری

 

سه ماه گوشه این خانه بستری هستی

سه ماه میشود اما هنوز بیماری

 

اگرچه زخم تو را شسته ام ولی انگار

به باغ پیرهنت باز لاله میکاری

 

به یاد محسن خود باز میروی از حال

زیاد فکر نکن مادرم نکن زاری

 

تن تو آب شده بی رمق شده اما

هنوز عین سپاه علی علمداری

 

همین که قوت قلب پدر شدی کافیست

نیاز نیست بگیری به دوش خود باری

 

سه ماه میگذرد از اصابت مسمار

ولی دوباره از این زخم خون شده جاری

05273687416403604018.jpg;
 

تنی که سوخته باشد به آب حساس است

چنین تنی به رخ آفتاب حساس است

 

مریض نیمه شب از سوز درد می نالد

اگرچه خواب ندارد به خواب حساس است

 

کسی که دلخوشی اش کنج بستر افتاده

سلام اگر بدهد بر جواب حساس است

 

تمام چادر مادر به کوچه خاکی شد

به خاک چادر او بوتراب حساس است

 

کسی که پشت در خانه در خطر بوده

به آتش و به در و اضطراب حساس است

 

همیشه پنجه دست شکسته مادر

به وزن دسته این آسیاب حساس است

 

اگرچه سوخت ولی چادرش نیفتاده

یقین که مادرمان بر حجاب حساس است

 

پس از گلی که میان فشار در بوده

علی همیشه به بوی گلاب حساس است

 

وجبرئیل که بیت علی بهشتش بود

به خانه و به بنای خراب حساس است

 

مهدی نظری

05273687416403604018.jpg;

 

 

مبهوت مانده فلسفه از اين کمال ها

ازلطف او گرفته زبان ها مجال ها

 

يک لحظه مصطفی و همان لحظه مرتضاست

يک جا ظهورکرده جمال و جلال ها

 

از بوسه بوسه های پيمبر به دستهاش

هردو رسيده اند به اوج کمال ها

 

با يک خطابه ، کار نبی گونه کرد وگفت

تنها علی است مرز حرام و حلال ها

 

سکان عرش و رشته خلقت به دست اوست

ترسی نداشت در دل خود از جدال ها

 

... نفرين اگر نکرد به امر امام بود

او فاطمه است، مظهر اين امتثال ها

 

آن روز اگر بلال اذان شکسته خواند

امروز روی مأذنه ها ما بلال ها . . .

 

 . . . با روضه می کشيم وسط پای کوچه را

بعد از گذشت اين همه از عمر سال ها

 

آتش کجا و معجر ريحانه بهشت  ...!؟

ماندند زير بار هزاران سئوال ها

 

يک جمله عمق جان مرا واژه واژه سوخت

آخـر چگـونه پـرزده با اينــکه بال هـا. . . .

یاسر حوتی

شعر عاشورایی2

 75808577433420596682.jpg;

 

همین که نام مرا میبرند میگریم

چارپاره ای برای بانو ام البنین(س)

 

دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم

دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!

دوباره گفتم و گفتی: "به روی چشم عزیز!"

فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر

 

مدام بر لب من "ان یکاد" و "چارقل" است

که چشم بد ز رخت دور بهتر از جانم!

بدون خُود و زره نشنوم به صف زده ای

اگرچه من هم "جوشن کبیر" میخوانم

...

شنیده ام که خودت یک تنه سپاه شدی

شنیده ام که علم بر زمین نمی افتاد

شنیده ام که به آب فرات لب نزدی

فدای تشنگی ات ...شیر من حلالت باد

 

بگو چه شد لب آن رود، رود تشنه من!

بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من!

بگو که در غم تو رود رود گریه کنم

کدام دست تو را چید میوه دل من!

 

بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید؟

که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟

بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت

بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد

...

همین که نام مرا میبرند میگریم

از این به بعد من و آه و چشم تر شده ای

چه نام مرثیه واری ست "مادر پسران"

برای مادر تنهای بی پسر شده ای

75808577433420596682.jpg;

وقت وداع حضرت زینب(س)

 خانم تکتم حسینی

 

آشفته بود و باز به صحرا نگاه کرد

با گریه های خود دل غم را سیاه کرد

وقتی نظر به چهره ی خورشید و ماه کرد

با اقتدار قافله را روبراه کرد

 

در سینه اش شراره و ماتم که کم نبود

در چشم های مضطربش غم که کم نبود..

 

بعد از حسین همنفس و همدمی نداشت

مثل غم کمرشکن او غمی نداشت

دیگر میان قافله اش محرمی نداشت

بر زخم های بی کسی اش مرهمی نداشت

 

سوگ آمد و تمام جهان را فرا گرفت

وقتی که عرش و فرش برایش عزا گرفت

 

اما گذشت و آن همه را پشت سر گذاشت

آشوب و زخم و همهمه را پشت سر گذاشت

داغ عزیز فاطمه را پشت سر گذاشت

اندوه و رنج علقمه را پشت سر گذاشت

 

هرچند بی قرار و دل از دست داده بود

مردانه روی پای خودش ایستاده بود

 

در سینه داشت خاطره های حبیب را

با خود کشاند تا همه جا عطر سیب را

اعجاز واژه واژه ی امن یجیب را

تفسیر آسمانی فتح قریب را

 

اما چقدر بی تو نفس کم می آورد

حتی نسیم رایحه ی غم می آورد

 

برگشت و باز پشت سرش را نگاه کرد

پروانه های شعله ورش را نگاه کرد

خون گریه های دور و برش را نگاه کرد

آن پرشکسته بال و پرش را نگاه کرد

 

جان تمام قافله بر لب رسیده بود

وقت وداع حضرت زینب رسیده بود...

75808577433420596682.jpg;

زبان حال

اكبر چو گشت عازم ميدان كار وزار

بابش ببست بر كمرش تيغ ذوالفقار

ليلا دويد و دامن او را عقب كشيد

گفت: اي جوان! عنان فرس را نگاه دار

يك دم ز اسپ خوش فرود آي بر زمين

تادور قامت تو بگردم هزار بار

تو مي روي براي كه وا مي گذاريم؟

كردم تو را بزرگ ز بهر چه در كنار

از بهر آن كه مردة من در ميان خاك

بگذاري اي پسر! تو به چشمان اشكبار

ترسم روي و باز نگردي ز حربگاه

گردم به پيش دختر عم تو شرمسار

دختر عموي تو كه تو را نامزد بود

رفتي و ماند چشم اميدش به انتظار

اكبر كشيد آه شرربار از جگر

ناليد وگفت اف به تو اي چرخ بي مدار

مادر چو من شهيد شدم كاكلم به خون

آغشته كن ببر زبرايش تو يادگار

هردم ببوس كاكل ازخون تر مرا

از بوي كاكلم تو مرا ياد خود بيار

"واصل" بس است قصه غم هاي اهل بيت

زين بيش تر به خرمن جان ها مزن شرار

 

75808577433420596682.jpg;

کوچه گردِ غریب میداند

بی کسی در غروب یعنی چه

عابرِ شهرِ کوفه می فهمد

بارشِ سنگ و چوب یعنی چه

 

صف به صف نیتِ جماعت را

بر نمازِ  امام می بستند

همه رفتند و بعد از آن هم

در به رویش تمام می بستند

 

در حکومت نظامیِ کوفه

غیرِ  طوعه کسی پناهش نیست

همه در را به روی او بستند

راستی او مگر گناهش چیست

 

ساعتی بعد مردمِ  کوفه

روی دارالعماره اش دیدند

همه معنای بی کسی را از

لب و ابرویِ  پاره فهمیدند

 

داد میزد: حسین آقا جان

راهِ خود کج نما کنون برگرد

تا نبیند به کربلا زینب

پیکرت رابه خاک وخون برگرد

 

دست من بشکند ولی دستت

بهرِ  انگشتری بریده مباد

سرِ من از قفا جدا بشود

حنجرت از قفا دریده مباد

 

کاش میشد به جای طفلانت

کودکانم بریده سر گردند

جان زهرا میاور آنها را

دختران را بگو که بر گردند

 

یاس های قشنگِ  باغت را

رنگِ  پاییز می کنند اینجا

نعل نو میزنند بر اسبان

تیغِ  خود تیز می کنند اینجا

 

نیزه ها را بلند تر زده اند

مردمانی پلید و بی احساس

حک شده زیر نیزه ها :  اینهاست...

...از برای نبردِ با عباس

 

پیر زن ها برای کودک ها

قصه ی سنگ و چوب میگویند

" روی نیزه اگر که سر دیدی

سنگ بر او بکوب " میگویند

 

می دهد یاد بر کمانداران

حرمله فن تیر اندازی

فکر پنهان نمودن و چاره

بر سفیدی آن گلو سازی ؟

 

کوفه مشغول اسلحه سازی ست

فکر مردم تمامشان جنگ است

از سر دار کوفه می بینم

بر سر بام خانه ها سنگ است

 

تشنه ات میکشند بر لب  آب

گو به سقا که مشک بر دارد

طفلکی پا برهنه مگذاری

خار  صحرایشان خطر دارد

 

پیکرش روی خاک و طفلانش

کوچه کوچه پی اش دوان بودند

از گزند نگاه حارث هم

تا پدر بود در امان بودند

 

مثل مولا سه روز مانده به خاک

پیکر بی سرش نشد عریان

مثل مولا که پیکرش اما

نشده پایمال  از اسبان

 

رسم دلدادگی به معشوق است

عاشقان رنگ یار میگیرند

در همان لحظه های آخر هم

نام او روی دار میگیرند

 

وحید مصلحی

75808577433420596682.jpg;

نگاه مبهمی امشب به آسمان داری

خدا به خیر کند نیتی نهان داری

 

چه دیده ای که شدی سیر از من و بابا

که قصد شعله کشیدن به باغ مان داری

 

حسین این طرف و آن طرف حسن انگار

خدا نکرده سر ترک این و آن داری

 

بس است دسته دستاس هم پر از خون شد

اگر غلط نکنم قصد پخت نان داری

 

هزار شکر که دست تو لرزشی دارد

دلم خوش است عزیزم کمی تکان داری

 

نه زخم بسترت این روزها رهایت کرد

نه از حرارت و از سرفه ها توان داری

 

نوازشم مکن از طرز شانه ات پیداست

میان سینه خود درد بی امان داری

 

که چند دنده فقط سالم است باقی نه

چقدر زخم و ترک روی استخوان داری

 

شکست دست تو را قنفذ و نفس میزد

هنوز نام علی باز بر زبان داری

 

مغیره میزد و میگفت خسته ام کردی

که بعد این همه ضربه هنوز جان داری

 

شما چهار بهشتید پس چرا سه کفن

چقدر حرف نگفته برای مان داری

 

وصیتت شده تا از حسین نوحه کنم

شب است و باز پرستار روضه خوان داری

 

نفس بده که بگویم چه گفته ای با من

غروب میشود و تو نفس زنان داری....

 

....به روی خیمه پر شعله خاک میریزی

که چند دختر نوپا در آن میان داری

 

دو دست دخترکی روی گوش ها میگفت:

تو هم به روی سرت زخم خیزران داری

 

تو دست بر سر او میکشی و میگوئی

چقدر لخته خون بین گیسوان داری

 

رباب در بغلت ضجه میزند بی بی

به نیزه دار بگو طفل بی زبان داری

 

حسن لطفی

شعر عاشورایی 1

75808577433420596682.jpg;

چشمه  خشکیده‏ی شعر مرا پر آب کن

بیت‏های تشنه‏‏‏ و درمانده را سیراب کن

 

برگ های دفترم این روزها پژمرده اند

 لااقل یک برگ را مهمان شعری ناب کن

 

ای تو مهتابی ترین؛ یک لحظه کوتاه نیز 

برکه‏ی شعر مرا آیینه‏ی مهتاب کن

 

در قنوت یک عطش، بیدار بودم تا سحر

نهر عطشان وجودم را پر از سیلاب کن

 

با همان لالایی شیرین که اصغر خواب رفت

کودک شش ماهه‏ی شعر مرا هم خواب کن

 

دستهای بر زمین افتاده‏ات  شد دستگیر

تشنگان بر زمین افتاده را سیراب کن

 

من که امشب بر تمام بیت هایت در زدم

با فقط یک قافیه، یک قطره ، فتح الباب کن

 

پروانه بهزادی

#      #       #

نجمه زارع

بخوان بلال به تکبیر ظهر عاشورا

چه بود داغ نفسگیر ظهر عاشورا

 

مگر به حنجره زخمی تو زنده شود

برای شهر تصاویر ظهر عاشورا

 

... هزار خیمه ی آتش گرفته و عطش

و خون و نیزه و شمشیر و ظهر عاشورا

 

لباس تیره به تن کرد در عزا خورشید

و شد شبیه شب تیره ظهر عاشورا

 

زبان الکن غم مویه های من هرگز

نمی رسند به تفسیر ظهر عاشورا

 

 

# # #

 

*سید حبیب حبیب پور

الهی آسمان ـ بی ماه گردد

زمین ـ در حسرت و در آه گردد

الهی آنکه زد بر سر ـ عمودت

اسیر محنت جانکاه گردد

 

تنت چون آسمان ـ زخمت ستاره

تو عطشان ـ مشک آبت پاره پاره

بنفسی انت یا عباس ـ عباس

برادر جان امیرم شو دوباره

 

من و بی تو در این دنیا چه سخت است

به خاک این قامت رعنا چه سخت است

الهی هیچکس چون من نبیند

که مرگ تشنه لب  سقا چه سخت است

                          *  *   *

 

*صادق رحمانی

ستاره گرید و الماس با من

شب است و بوی زخم یاس با من

تمام حزن زینب را بخوان باز

گلوی زخمی احساس با من!

 

آنسوی افق کبوتری پر پر زد

در پرده عشق نغمه ای دیگر زد

در غربت کوفه پیش چشم زینب

از مشرق نیزه آفتابی سر زد

* * *

محمد حسین صادقی

کدامین حرف را پیدا نمایم

چه ظرفی را پر از دریا نمایم

کدامین واژه جز زینب بیابم

که عشق و صبر را معنا نمایم؟

 

به هر کس بر تو گوید خوار، نفرین!

به هر لفظ و به هر گفتار، نفرین!

تو بی پروا تری از تیغ حیدر

به هر کس بر تو گوید زار، نفرین!

*صادق رحمانی

ستاره گرید و الماس با من

شب است و بوی زخم یاس با من

تمام حزن زینب را بخوان باز

گلوی زخمی احساس با من!

 

آنسوی افق کبوتری پر پر زد

در پرده عشق نغمه ای دیگر زد

در غربت کوفه پیش چشم زینب

از مشرق نیزه آفتابی سر زد

 

*  *  *

*علی ترکی از شیراز

به هر جا پا گذاری کربلایه

بلا خیز و بلا یار و بلا یه

برو از کربلای عشق مگذر

که بودن بودنی پر ماجرایه

 

زمین کربلا رشک بهشته

گل اندر گل خدا خاکش سرشته

شوم قربان آقایی که نامش

خدا در دفتر دلها نوشته

*   *   *

 

 

دلنوشته ها

رها کن بازی آشفته حالی*

 

دلی خونین ارآن نازک خیالی*

 

دعا کن تا سحر باران بگیرد *

 

نگاه مرده ات تا جان بگیرد*

 

صدایت مونس آه سحرکن*

 

دوبیتی شروه خوانی مختصرکن*

 

مثال تو دراین علم چوکم نیست*

 

اگر عالم بسوزد هیچ غم نیست*

 

به عرش و آسمان دوار باشد*

 

زمین ناصاف نا هموار باشد *

 

مبادا نا امید از خویش گردی*

 

از این عالم کمی دلریش گردی*

 

دعای کن تا خدا دستت بگیرد*

 

تمام غصه از هستت بگیرد*

(اح ش)

بوشهری ها منتظر پاییز پر بارش باشند خلیج فارس: میزان نرمال بارندگی های سالانه استان 70 میلمتر است که پیش بینی می شود امسال به 80 تا 90 میلیمتر برسد تا بوشهر پس از 11 سال خشکسالی، پاییز مطلوب تری پیش روی آن باشد.