دعوتنامه ها......

ننوشتید زمین ها همه حاصلخیزند
باغهامان همه دور از نفس پاییزند
ننوشتیدکه ما در دلمان غم داریم
در فراوانی این فصل تو را کم داریم
ننوشتید که هستیم تو را چشم به راه
نامه نامه لکلبیک ابا عبدالله
حرفهاتان همه از ریشه وبن باطل بود
چشمهاتان همگی از ده بالا گل بود
بی گمان در صدف خالیتان دری نیست
بین این لشکر وامنده دگر حری نیست
بی وفای به رگ و ریشه آن مردم بود
قیمت یوسف زهرا دو سه من گندم بود
چه بگویم قلمم مانده زبانم قاصر
دشت لبریز شد از جمله ی هلمن ناصر
در سکوتی که همه ملک عدم را بر داشت
ناگهان کودک شیش ماهه علم را بر داشت
همه دیدند که در دشت هماوردی نیست
غیر از آن کودک گهواره نشین مردی نیست
مثل عباس به آبروی خودش چین انداخت
خویش را از دل گهواره به پایین انداخت
خویش را ازدل گهواره می اندازد ماه
تا نماند به زمین حرف ابا عبدالله
عمق این مرثیه را مشک وعلم می دانند
داستان را همه اهل حرم می دانند
بعد عباس دیگر آب سراب است سراب
غیر آن اشک که در چشم رباب است رباب
کمی آرام که صحرا پر گرگ است علی
وخدای من وتونیز بزرگ است علی
پسرم می روی آرام پر از واهم ام
بیشتر دل نگران پسر فاطمه ام
پسرم شادی این قوم فراهم نشود
تاری از موی حسین ابن علی کم نشود
تیر حس کردی اگر سوی پدر می آید
کار از دست تو از حلق تو بر می آید
تیر اگر دیدی اگر چاره خودت پیدا کن
قد بکش حنجره ات را سپر بابا کن