یار مهربان

گفتند بیا بیا یار مهربان ببین
آمد رسید شد نامهربان ببین
هر ذره ز ره رسیده فریاد می زند
خشکیده در دهان زبان ببین
یک دشت پر ز آب پژمرده شد خدا
فریاد هل هله سوی دشمنان ببین
آن دیگری شعله برد سمت خیمه گاه
وآن دیگری سنگ زند دهان ببین
از یک طرف رقص نیزها به پاست
شمشیر می کشد عدو سوی یاوران ببین
رسم این کجاست مهمان رسیده ره
با چوب وسنگ بدرقه دختران ببین
یک گل به روی دست بی تاب وبیقرار
لب تشنه از فرات تا بیکران ببین
در ظهر یک غریب سکوت وشرم کوفیان
هر لحظه فتاده برگ چون خزان ببین
عباس یک طرف نیزه وشمشیر می زند
اکبر وقاسم شده انجا پاسبان ببین
انجا سکینه زچه توقع آب طالب است
قومی که بهر جان گرفته گریبان ببین
صد محشر وقیامت به یک ظهر کی رسد
از نخل قامتان فتاده چمان ببین
رعفت کجا کند کسی که تیر می زند
پروانه ی خموش بی زبان ببین
افتاده بر زمین آسمان رود چنین
هفتاد دو غنچه بوستان ببین
صحرا پرز تن و تنها می شوی چرا ؟
هل من معین ها مانده بر لسان ببین
گاهی به سمت خیمه می شود دوان
یکسو سکینه ! دست به دامان ببین
جمعی پراکنده وبی قرار وخوف وبیم
سیلی شمر وسنگ شامیان ببین
غارت نشد که شد اموال مصطفی
آتش گرفته خیمه و دامن عترتان ببین
در تاب والتهاب بیمارو مضطرب
حایل میان کربلای اسیران ببین
می رفت کربلا تا نو ا کند یقین
گل می دهد بهار در خزان ببین
تقدیم به محبین اهلبیت علیه اسلام
*احمد درپوش*