انتقام خونین

شمر بن ذی‌الجوشن از سران و شجاعان مردم کوفه بود، وی در زمان علی(ع) جزو شیعیان و طرفداران حضرتش به شمار می‌آمد، او در جنگ صفین از افراد تحت فرمان امیرمؤمنان بود و در جنگ با معاویه شرکت داشت و شجاعی از خود نشان داد، وی در یکی از روزهای جنگ صفین، که آتش جنگ سخت زبانه می‌کشید، وارد میدان شد و مبارز طلبید، از میان لشکریان معاویه مردی به نام «ادهم بن محرز» به مقابله با او شتافت و به هم حمله‌ور شدند، ادهم، شمشیری محکم بر شمر فرود آورد که به شدت او را مجروح کرد و شمر نیز شمشیری بر رقیب خود فرود آورد که چندان اثر نکرد، شمر به لشکر برگشت و به شدت تشنه بود، کمی آب خورد و مجدداً به میدان رفت و در حالی‌که رجز می‌خواند، رقیب را به مبارزه طلبید، وی به مقابل «ادهم» آمد و او را خوب می‌شناخت و در حالی‌که او نیز بدون ترس در مقابل او ایستاده بود، شمر با نیزه ضربتی بر او فرود آورد که او را از اسب بر زمین افکند و شمر با شادی فریاد زد: این ضربت، به جای آن ضربتی که بر من زدی و به لشکرگاه برگشت.

اما شمر هم همانند بسیاری از مردم کوفه، در راه خود استوار نماند و بعدها به خاطر روح نفاقی که در او بود، به جرگه دشمنان درآمد و از حامیان سرسخت حکومت اموی شد، کتاب «ماهیت قیام مختار» نوشته حجت‌الاسلام سید ابوفاضل رضوی درباره جرم‌های شمر و نحوه کشته شدن او توسط مختار چنین می‌نویسد:

* شمر چه جنایاتی مرتکب شده بود

-شمر، در جریان شهادت مسلم بن عقیل در کوفه، نقش مهمی داشت.

-هنگامی که عمر سعد از کربلا نامه‌ای مسالمت‌آمیز برای ابن‌ زیاد نوشت که کار به جنگ نکشد، شمر در جلسه ابن ‌زیاد بود، گفت: حسین هرگز تسلیم نمی‌شود و جز جنگ راهی باقی نمانده و ابن ‌زیاد را تشویق در جنگ با امام حسین کرد.

-شمر نامه‌ای از ابن‌ زیاد گرفت و در رأس گروهی مسلح، وارد کربلا شد و مأمور بود اگر عمر سعد با امام حسین(ع) نجنگد او را عزل و خود فرماندهی کل نیروها را به عهده بگیرد.

-شمر به محض ورود به کربلا، در روز تاسوعا عمر سعد را تهدید کرد که در کار امام حسین(ع) مسامحه نکند و بین او و عمر سعد مشاجره لفظی تندی پیش آمد.

-شمر در فاجعه کربلا، به دستور عمر سعد، فرماندهی سپاه چپ لشکر کفر و شام را به عهده داشت.

-روز عاشورا هنگامی که امام حسین(ع)‌، تمام یارانش به شهادت رسیده بودند و حضرت پس از جنگ نمایانی که با دشمن کرد، به شدت مجروح شد، به طوری که دیگر توان حمله نداشت، شمر از این فرصت استفاده کرد و با 12 ‌نفر از اوباشان لشکر به طرف خیمه‌گاه امام حسین(ع) حمله‌ور شد و امام خطاب به آنان، این جمله معروف را فرمود: که «اگر دین ندارید و از قیامت نمی‌ترسید (لااقل) آزادمرد باشید»! چرا به طرف زن و بچه‌هایم حمله می‌کنید.

-بزرگترین جنایات و گناه شمر این بود که در آخرین لحظات عمر امام حسین، شمر سر امام را از بدن او جدا کرد.

*ماجرای تعقیب شمر و کشته شدن او

شمر توانست از معرکه کوفه، جان سالمی به در برد و از شهر کوفه خارج شود، مختار غلامی به نام «زربی» داشت، این شخص ظاهراً ایرانی ‌الاصل و از هواداران اهل‌بیت(ع)  و از شیعیان بود، وی جوانی زیرک و باهوش بود. مختار، زربی را همراه گروهی که حدود 10 نفر می‌شدند، مأمور پیدا کردن شمر کرد.

مسلم بن عبدالله ضبابی می‌گوید: من نیز جزو فراریان، همراه شمر، از کوفه متواری شدم و زربی همچنان به دنبال ما بود تا از کوفه خارج شدیم و اسب‌های ما لاغر و ناتوان بودند، ولی اسب زربی چابک و زیرک بود. بالاخره خود را به ما رساند، هنگامی که او نزدیک ما شد، شمر به ما گفت: شما از من دور شوید، شاید منظور این غلام کسی جز من نباشد.

ما اسب‌هایمان را تاختیم و دور شدیم و زربی به قصد جان شمر به سوی او تاخت، شمر با تاکتیکی خاص او را به دنبال خود کشاند تا او از یارانش جدا شد. شمر، هنگامی که زربی را تنها یافت به او حمله برد و ضربتی محکم بر پشتش وارد کرد که پشتش شکست و زربی به شهادت رسید و به این ترتیب، شمر از مهلکه جان سالم به در برد، خبر ناکام ماندن مأموریت، زربی به مختار رسید. مختار با ناراحتی گفت: بیچاره زربی، اگر با من مشورت کرده بود، به او توصیه می‌کردم که تنها به دنبال «ابوالسالغه» (مقصودش شمر بود) نرود.

مسلم ضبابی گوید: ما و شمر توانستیم، خودمان را به محلی به نام «ساتیدما» برسانیم و بعد از کمی استراحت، رفتیم تا به نزدیک دهکده‌ای به نام «کلتانیه» رسیدیم، کنار ساحل رودخانه‌ای که نزدیک تپه‌ای بود، پیاده شدیم، شمر فردی از اهالی همان روستا را گرفت و با تهدید گفت: نامه‌ای دارم و باید آن را به سرعت به بصره به نزد مصعب بن زبیر ببری.

گویا آن روستایی قبول نمی‌کرد، شمر او را کتک زد و او هم از ترس جانش، این مأموریت را پذیرفت و نامه را گرفت و برای مقدمات سفر، به همان دهکده رفت و این دهکده چند خانه بیشتر نداشت و بعد معلوم شد که ابوعمره، رییس پلیس مختار، با گروهی مسلح در آنجا مستقر شده‌اند و در آن محل پاسگاهی جهت کنترل راه کوفه به بصره قرار داده‌اند، مخصوصاً به خاطر اینکه فراریان کوفی از این راه خود را به بصره می‌رسانند و تحت حمایت مصعب بن زبیر که استاندار عبدالله زبیر در آن‌جا بود، قرار می‌گرفتند.

آن روستایی در بین راه به یک هم روستایی خود برخورد کرد و ماجرای کتک خوردن خود از دست شمر را برای وی تعریف کرد، در همان حال که این 2 روستایی با هم صحبت می‌کردند، یکی از افراد گروه مختار، از صحبت آنان متوجه شد که این روستایی، حامل نامه‌ای از شمر برای مصعب بن زبیر است و قصد بصره را دارد، این مأمور باهوش، آدرس دقیق محل ملاقات شمر و آن روستایی را از او تحقیق کرد و معلوم شد از آن‌‌جا تا محلی که شمر در آن‌جا بود حدود 3 فرسخ راه است. این مأمور، جریان را به مختار گزارش داد و او ، بلافاصله با گروه مسلح خود، به سوی محل استقرار و اختفا شمر، حرکت کردند.

شیخ طوسی در کتاب «امالی» خود درباره اعدام شمر توسط مختار چنین نوشته است: «... ابوعمره با گروهی به تعقیب شمر رفتند و طی یک درگیری مسلحانه او را زخمی کردند و سپس به اسارت درآمد، او را به نزد مختار آوردند، مختار دستور داد او را گردن زدند و جسد او را در دیگ روغن جوشیده افکندند و یکی از اطرافیان مختار، سر شمر را با پای خود لگدکوب کرد.

 

r (320 x 240).jpg

شهراد میدری

 

 

خلیج نقره ای تنگ غروبم

رفیق موج های پایکوبم

پُرم از هر چه زورق های خالی

دهاتی زاده ای اهل جنوبم

 

هوا ابری ، سرانجام تو پیداست

صدای خش خش گام تو پیداست

دلم تنگ تمام شیشه هایی ست

که پشت اش نم نم نام تو پیداست

 

میان مخملی از رخت بنشین

کلاهت راست کن ، خوشبخت بنشین

کمان ابرو ترین بانوی قاجار !

پس از این ها خودت بر تخت بنشین

 

دو فنجان قهوه که می چاید اینجا

مرا از دورها می پاید اینجا

حواسم پرت چشمانی جنوبی ست

که گاهی وقت ها می آید اینجا

 

مترسک پا به پایش گریه می کرد

برای جوجه هایش گریه می کرد

به یاد سفره ی خالی گنجشک

دو چشم لوبیایش گریه می کرد

 

ادامه ...

 

پهلویی های جدید "شهراد"

 

نشانی از دلیرانت نمانده

به غیر از خاک ویرانت نمانده

الو کوروش ! دلم خیلی گرفته

به جز نامی از ایرانت نمانده

 

چه ویران می نوشت و گریه می کرد

دلیران ... می نوشت و گریه می کرد

به خط میخی اش کوروش چه شب ها

از ایران می نوشت و گریه می کرد

 

به رگ هایم بریز آواز استاد

همایونی ترین شهناز استاد

هنوز این خاک بوی ناله دارد

بخان "مرغ سحر" را باز استاد

 

کج ابرو ، کج نشین کج کلاهی

بلندا راست قد قرص ماهی

خجالت می کشم از بس قشنگی

بیاندازم تو را حتا نگاهی

 

شب تاریک و سردت را نفهمد

خش و خش های زردت را نفهمد

شده آنقدر در خود بشکنی که

کسی یک ذره دردت را نفهمد

 

پر از نوری مگر ؟ نه ! نه و نکمه

شر وشور مگر ؟ نه ! نه و نکمه

دو چشمت بی اجازه می کند مست

تو انگوری مگر ؟ نه ! نه و نکمه

 

شکستی بغض های بی صدا را

پر از نم نم قرق کردی هوا را

خدا دورت بگردم گریه کافی ست

ندارم طاقت این اشک ها را

 

دو چشم خیس با لب های خندان

سماور ، هفت سین .. چایی و قندان

شروع سال نو ..شیرینی و گل...

من و تو خانه های سالمندان

 

دو چشم خسته و بی خاب دارم

دلی تنها به روی آب دارم

بزن با بال ، پارو آسمان را

هوای بندر مهتاب دارم

 

گل خشکیده را با باد بنویس

دو چشم خیس باران زاد بنویس

به جای خالی ام یک شعر بگذار

به زیرش گریه کن "شهراد" بنویس

 

 

دوبتی عاشورایی سید حبیب نظاری

 

اگر چه سوگوار و بی‌قرارم

محرم در محرم شرمسارم

لبان کودکان خشکیده و من

دوبیتی با ردیف آب دارم...

*

 

دوباره مشک، دریا ـ یک دوبیتی ـ

 

سرودی عشق را با یک دوبیتی

 

تنت روی زمین، یک چارپاره

 

دو دستت روی شن‌ها، یک دوبیتی

 

 

 

دوباره شور و حی و شوق تنزیل

 

کنار نخل‌ها رسواترین ایل ـ

 

دو دست عشق را تقطیع کردند:

 

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل

*

گلی بوی تو را این‌جا ندارد

نشانی از تو این صحرا ندارد

کجا باید به دنبالت بگردم؟

سر بر نیزه ردّ پا ندارد

*

 

به یاد سرپناه خود بیفتد

 

کنار خیمه‌گاه خود بیفتد

 

متاب ای ماه بر دستان زینب

 

مبادا یاد ماه خود بیفتد

 

 

 

*

 

نداری دست از پیکر جدا تو

 

نمی‌گیری علم بر شانه‌ها تو

 

تو هم بر خیمه‌ها می‌تابی اما

 

کجا ماه بنی‌هاشم کجا تو؟

*

 

نوشتم"مشک"، سقا شد دوبیتی

 

دو قطره اشک بابا شد دوبیتی

 

نوشتم"زخم"، مشک از دوشش افتاد

 

دو دست روی شن ها شد دوبیتی

 

*

 

نوشتم "سر"، نباید می نوشتم

 

گل پرپر، نباید می نوشتم

 

نوشتم "نیزه" مثل خیمه ای سوخت

 

دل خواهر، نباید می نوشتم

 

*

 

تمام آسمان، شاید بیفتد

 

عموی مهربان، شاید بیفتد

 

نباید می نوشتم "آب"، سقا

 

به یاد کودکان شاید بیفتد

*

 

نوشتم "پر"

 

............................کبوتر شد دوبیتی

 

نوشتم "لاله"

 

.........................پرپر شد دوبیتی

 

نوشتم"آب"

 

..............................لب‌هایش ترک خورد

 

فدای کام اصغر شد دوبیتی

*

 

چه یکدست و مرتب بود باران
دلی از غم لبالب بود باران
رها، یکریز، با احساس، انگار
دو قطره اشک زینب بود باران

 

 

 

 

 

دوبیتی های شاعران جنوب

 بگردم دورت و سیرت بگردم

اسیر دست زنجیرت بگردم

چه می شد، می شدم یک قاب چوبی؟

که عمری دور تصویرت بگردم

*****

تب و لرز گسل می گیرم امشب

شر و شور غزل می گیرم امشب

خداحافظ...برای آخرین بار

خودم را در بغل می گیرم امشب

*****

درختم که بهارم ته کشیده

گل سرخ انارم ته کشیده

برایم چند بوسه شارژ بفرست

که بد جور اعتبارم ته کشیده

*****

که حتی سر نخی جایت نباشد

کسی دنبال پیدایت نباشد

مرا طوری بکُش که روی لبهام

اثر انگشت لبهایت نباشد

*****

دو دریا و دو بندر می شود دید

چه زورقها شناور می شود دید

میان چشم تو بانوی کارون

خدا را جور دیگر می شود دید

*****

خلیجی نقره ای ؛ تنگ غروبم

رفیق موجهای پایکوبم

پُرم از هرچه زورقهای خالی

دهاتی زاده ای اهل جنوبم

شاعر شهرادمیدری


کنـارم رقـص پـیراهـن گـرفتـه

چه سوز وسازها در من گرفته

تکـانـده دامـنـش را در خیـالـم

اتـاقــم بــوی اویـشـن گـرفـتـه



خیالی رو به رویم می کند گل

سـپـیـد آرزویـم مـی کنـد گــل

به گل چیدن اگر امشب بیـایی

دوبیتی در گـلویم می کنـد گـل



به قدر چشمهایت حرف دارم

به گوش آشنایت حرف دارم

شبی بگذار سربرشانه ی من

که یک دنیا برایت حرف دارم

شاعر فریبا جلالیان

 

نورهشتمین

 

آقا صدایم کن که برگردم به سویت
همراه کفترها نشینم روبه‌رویت
شاید برایم زائری گندم بپاشد
گیرم شفا از گندم تسبیح گویت
آقا صدایم کن که خود را کنج صحن‌ات
یک بار دیگر گم کنم در گفتگویت
دستی گذارم عاشقانه روی سینه
در یک سلام ساده پاکوبان به بویت
آقا سلام! اینجا من و دلتنگی و تو
نور نگاهی! آبروی آبرویت
آقا تمام شهر یعنی مرقد تو
آقا رهایی یعنی افتادن به خویت
آقا تمام آسمان‌ها بسته قندیل
از دیدن خورشید لبخند نکویت
آقا بگو یک جرعه سقاخانه‌ات را
قسمت کنند این خسته را در آرزویت
آقا بگو با او کسی همدم نباشد
وقتی که باشد در حرم گرم وضویت
آقا بگو تنهایی‌اش بسیار باشد
تازه شود آهوی سرگردان کویت
ای کاش می‌شد بار دیگر... جان مولا!
ایوان طلا... کنج حرم... جان عمویت!
نقاره‌ها آهنگ سرمستی بگیرند
تا جان بگیرد این دل در جستجویت
در ازدحام جمعیت باران بگیرم
لمس ضریح... آیات قرآن... بند مویت...
پرواز... درد دل... سرود اشک... آغوش...
مهمانی لطف خدا... راز مگویت

یا اخا

 

لذتم هست كه دستم به رهت افتاده
قطعه قطعه بدنم دور و برت افتاده

شمس قرآني و من٬ ماه، وليكن سايه
نيستم بهر كسوفت، قمرت افتاده

گرچه جان باخته ام، ليك شدم افسرده
سعي من سود نداد و علمت افتاده

پاره شد مشك، جگر سوخت كه نوميدي در
بين اطفال و زنان حرمت افتاده

خوب شد پرده ي خون چشم مرا پوشانده
كاشف الكرب نبيند كه غمت افتاده

نكند بار دگر بعد علي اكبر تو
سيّدي! "دال" به روي اَلِفَت افتاده

ديده ام خون شده، گوشم شنود هلهله را
دستت اي كوه! مگر بر كمرت افتاده؟

اين چه عطري است رسيده به مشامم ز بهشت؟
آري آري بصرم پاي جَدَت افتاده

اين سرم بر سر دامان پيمبر مانده
بازويم باز به چشم پدرت افتاده

آمد آن يوسف مسموم، و در خاطره ام
چوبه ي تير به نعش حسنت افتاده

"بارك الله" به من گفته و گويند بيا
حسرت و رشك شهيدان به پرت افتاده

ناله ي "انكسرَ" از تو شنيدم اما
چشم بر مادر ِ با قد خمت افتاده

او به من چيز دگر زمزمه دارد كه : قمر!
هيچ تنهايي مولا به سرت افتاده؟

پسرم! زينب و كلثوم و حسينم بنگر
چشمشان منتظر حنجره ات افتاده

يك " برادر" به زبان آر و دلش شاد نما
چشم او بر بدن بي رمقت افتاده

گر بيايي بزند ناله ي "هل من"، عباس!
آتش پر شررش بر جگرت افتاده؟

«يا اخا» گويم و «ادرك» كه دگر طاقت نيست
فاطمه داد نشانم كه تنت افتاده

اشعار شهادت امام علی النقی الهادی علیه السلام

 

 

وقتش رسیده وقت کنی رو به ما کنی

ما را کبوتر حرم سامرا کنی

 

درهم بخر نگاه نکن که چه میخری

رسوا شوم اگر که بخواهی سوا کنی

 

محکم حصار عشق شما را گرفته ام

دل شور میزند که مبادا رها کنی

 

درمانمان بکن به همان شیوه ی خودت

درمان شویم اگر به خودت مبتلا کنی

 

ای دست به خیر طایفه ی دست به خیر ها

آقا نمی شود سفری دست و پا کنی؟

 

عمری نشسته ام به صف عاشقان تو

وقتش رسیده وقت کنی رو به ما کنی

 

آقا قلم به دست گرفتم برای تو

من راضیم فقط به خدا با رضای تو

 

بالاست تا ابد به خدا پرچم شما

جانم فدای جان شما,خاتم شما

 

تو لطف میکنی که مرا راه میدهی

*ای بچه های فاطمه بازهم دم شما*

 

از تو به ما زیاد رسیده ست یا نقی

*چیزی کم از زیاد ندارد کم شما*

 

دل را برای پا قدمت ساختم ببین

بر سر درش نوشته شده مقدم شما...

 

من را ز راه عشق خودت تا خدا ببر

جبرییل هم رود ره پیچ و خم شما

 

از تربت تو ریخته در خاک من خدا

این فخر من شده که شدم آدم شما

 

یک دم اگر که بغض کنی گریه میکنم

جانم بگیر تا که نبینم غم شما

 

آقا شنیده ام که کسی حرمتت نداشت

رحمی به سن و سال تو و غربتت نداشت

 

چون شمع نیمه جان شده سوسو گرفته ای

با آه و غربت و غم خود خو گرفته ای

 

لاغر شدی خمیده شدی آب رفته ای

از پا فتاده دست به زانو گرفته ای

 

این ارث فاطمه ست به حسن تکیه داده ای

در حجره رفته ای کمک از او گرفته ای

 

تا تشنه می شوی...صدا میزنی : حسین

در حجره ات چو کشتیِ پهلو گرفته ای

 

خواهی حسن نبیندت و گریه کم کند

این هست علتش که اگر رو گرفته ای

 

همچون حسین فاطمه دور از وطن شدی

همچون حسین فاطمه امّا کفن شدی

 

همچون حسین فاطمه امّا سرت نرفت

در زیر تیغ کند عدو حنجرت نرفت

 

با دست های بسته شده همسرت نرفت

در زیر نعل مرکبشان پیکرت نرفت

 

در گوشه ی خرابه ولی دخترت نرفت

در طشت خیزران به تنوری سرت نرفت

 

این ها کنار دست شما سالم است هنوز

دستت برای غارت انگشترت نرفت...

اشعار مدح مولا اميرالمومنين علي عليه السلام

 

در آن دلی که حبّ تو باشد گناه نیست

اعمال شیعیان تو آقا تباه نیست

ایل و تبار ما همگی بنده ی تواند

هرکس که بنده ی تو نشد سر به راه نیست

هرشب به ذکر و یاد شما مست می شوم

من آن سگم که جز تو مرا پادشاه نیست

هرکس به مقتدا و امامی پناه بُرد

ما را به جز امیر نجف سرپناه نیست

گویم به هر کسی که سراغ بهشت رفت

اینجا بهشتِ ما به جز آن بارِگاه نیست

یکسال می شود حرمت را ندیده ام

حالم بدون یاد نجف رو به راه نیست

هرکس جوانیش شده وقف حسین تو

فردا به نزد فاطمه ات روسیاه نیست