سلام بر محرم

 

 

یا رب الحسین(ع)

بجاي شیر ، تیر نوش کرده بود اصغرت
و بعد  تیر و تیغ و نیزه  می زدند  بر سرت
" کنار درک -غربت- تو كوه از كمر شكست" 
چقدر زخم تشنه مانده است روی پیکرت
سر حسین(ع) تشنه لب هنوز  روی نیزه هاست
زمانه خاک بر سرم،  زمانه خاک بر سرت 
 هزار سال رفت و تو هنوز زخم می خوری
هزار سال رفت و تازه است زخم حنجرت
هزار سال رفت و دسته دسته قوم كوفيان
گرفته تیغ بر کف ایستاده در برابرت
سرِ بروي نيزه ات حقيقت محمّدیست
چرا زمانه  پی نمیبَرد به اصل جوهرت؟
بیا کنار خيمه هاي تشنه لب نگاه كن 
ببین که زخم تیرها چه کرده با برادرت
شب وداع آمد و سری زدم بمجلسی
که شعله اش اگرچه بود نام پاک مادرت
تمام شب شکسته  سینه میزدم بیاد تو
و لشكري که اسب می دواند روی پیکرت...
***
نشسته ام  به یاد روزهای دور کودکی
شکسته  دم گرفته ام بیاد دیده ی ترت 
سلام می کنم سلام می کنم بزخم تو 
سلام می کنم  بعطر جمله های آخرت
سلام ما سلام ما به تشنگان کربلا 
سلام ما سلام ما به اکبر و به اصغرت 
علیرضا قزوه

 

 

سوگ خورشید1


 
اشعار شهادت حضرت امام محمد باقر (ع) – رضا رسول زاده 
 
 
از سوز زهر پیکرم آتش گرفت و سوخت
یارب ز پای تا سرم آتش گرفت و سوخت
 
مسمومم و زبانه کشد شعله از تنم
از این شراره بسترم آتش گرفت و سوخت
 
من یادگار کرب و بلایم که روز و شب
با روضه هاش خاطرم آتش گرفت و سوخت
 
می سوخت بین تب تن بابا به خیمه ها
صد بار قلب مضطرم آتش گرفت و سوخت 
 
هنگامه ی غروب که غارت شروع شد
هر کس که بود در حرم آتش گرفت و سوخت
 
یک زن نمانده بود که شعله به تن نداشت
چادر نماز مادرم آتش گرفت و سوخت
 
خنده دگر ندید کسی بر لب رباب
تا جای خواب اصغرم آتش گرفت و سوخت
 
در کوفه تا که رأس حسین شهید را  
دیدم به نیزه ، حنجرم آتش گرفت و سوخت
 
آتش به جان آل پیمبر شد آشنا…
از آن زمان که مادرم آتش گرفت و سوخت…

 
یک طرف کاغذ و یک سو قلمش افتاده
قلمش نه دمِ تیغ دو دمش افتاده
 
مثل روز دهم از فرط عطش با طفلان 
درشب حجره به روی شکمش افتاده
 
آخرین لحظه همان لحظه ی تلخی ست که مرد
دیده از دست ابالفضل علمش افتاده
 
دیده که دست و سر و چشم عمو عباسش
تا دم علقمه در هر قدمش افتاده
 
نفسش را رمقی نیست و در خاطر مرد
زخمهای تن آقا رقمش افتاده
 
بعد اینقدر مصیبت که سرش آوردند
تازه تیغ آمده بر قدّ خمش افتاده
 
آخرین لحظه به یاد فقط این جمله ی “شمر”
که:”خودم می کِشم و می کُشمش”افتاده
 
دمش از بسکه حسینی ست چو پایین رفته
باز در پای دمش بازدمش افتاده
 
مثل بین الحرمین است مدینه اما
سر پا نیست… دراین سو حرمش افتاده
 

درسوگ خورشید

***

هزار خاطره ی غم نمی رود از یاد

غروب سرخ محرم نمی رود از یاد

به گاهواره ی خالی اصغرم سوگند

رباب و خیمه ی ماتم نمی رود از یاد

فرات بود و عطش بود و کودکان حرم

خروش غیرت زمزم نمی رود از یاد

دمی که هستی زینب ز روی زین افتاد

همان مصیبت اعظم نمی رود از یاد

به دشت دختر و زنها برهنه پا و دوان

بدون یاور و محرم ، نمی رود از یاد

اسیر بودن با خواهران بی معجر...

هجوم سیلی محکم نمی رود از یاد

به شام بر سر ما سنگ می زدند از بام

بلاي شهر جهنم نمی رود از یاد

به شهر شام ، به بزم یزید ، بین طشت

سر شکسته و درهم نمی رود از یاد

 

سوگنامه خورشید ( اشعار شهادت امام پنجم ماشعیان جهان)

گرد و غبار راه توام می تکانی ام ؟

نه... باخودت مرا به خدا می رسانی ام

از ابتدای خلقت ام آقای من شدی

صبح و مسا شاکر این مهربانی ام

وقتی که دور میشوم از تو زمینی ام

وقتی که با توام بخدا اسمانی ام

از هفته ام سه شنبه اش آقا برای توست

روز اش مدینه ای و شب اش جمکرانی ام

در راه تو فنا شدن ام عشق بازی است

آقا فدای تو همه ی زندگانی ام

آقای خوب من پدر و مادرم فدات

آقای خوب من به فدایت جوانی ام

داری میان روضه ی خود می کُشی مرا

داری مرا به کرببلا می کِشانی ام

 

 

روزی که بادهای مخالف امان نداد

هفت آسمان به قافله ای سایه بان نداد

خورشید بود و سایه‌ی شوم غبارها

خورشید بود همسفر نیزه دارها

دیدی به روی نیزه سر آفتاب را

دیدی گلوی پرپر طفل رباب را

دیدی عمود با سر سقا چه کرده بود

تیر سه شعبه با دل مولا چه کرده بود

در موج خیز شیون و ناله دویده ای

تا شام پا به پای سه ساله دویده ای

گل زخمهای سلسله یادت نمی رود

هرگز غروب قافله یادت نمی رود

هم ناله با صحیفه‌ی ماتم گریستی

یک عمر پا به پای محرم گریستی

 

اشعار شهادت حضرت محمد باقر علیه السلام

 

***

 

امشب از آسمان چشمانت

 

دسته دسته ستاره مي چينم

 

در غزل گريه‌ي زلالت آه

 

سرخي چارپاره مي بينم

 

 

 

 

 

زخمهاي دل غريبت را

 

مرهم و التيام آوردم

 

باز از محضر رسول الله

 

به حضورت سلام آوردم

 

 

 

 

 

در شب تار تيره فهمي ها

 

روشني را دوباره آوردي

 

آسمان را کسي نمي فهميد

 

تا که با خود ستاره آوردي

 

 

 

 

 

ساحت مستجاب سجاده!

 

بندگي را تو يادمان دادي

 

دل ما شد اسير چشمانت

 

دلمان را به آسمان دادي

 

 

 

 

 

آيه آيه پيام عاشورا

 

در احاديث روشنت گل کرد

 

امتداد قيام عاشورا

 

در تب اشک و شيونت گل کرد

 

 

 

 

 

دم به دم در فرات چشمانت

 

ماتم کربلا مجسم بود

 

چشم تو لحظه اي نمي آسود

 

همه‌ي عمر تو محرم بود

 

 

 

 

 

چلچراغي ز گريه روشن کرد

 

در دلم اشک بي امانت آه

 

تا هميشه مناي چشمانم

 

وقف اندوه بي کرانت آه

 

 

 

 

 

در غروب غريب دلتنگي

 

ناگهان حال تو مشوش شد

 

جان من! روي زين زهرآلود

 

پيکرت سوخت غرق آتش شد

 

 

 

 

 

گرچه از شعله هاي کينه شان

 

پيکر تو سه روز مي سوزد

 

ولي از داغهاي روز دهم

 

جگر تو هنوز مي سوزد

 

 

 

 

 

آه آتشفشان چشمانت

 

دير ساليست بي گدازه نبود

 

همه‌ي عمر خون دل خوردي

 

داغهاي دل تو تازه نبود

 

 

 

 

 

ديده بودي سه روز در گودال

 

پيکر آسمان رها مانده

 

سر سالار قافله بر ني

 

کاروان بي امان رها مانده

 

 

 

 

 

چه کشيدي در آن غروبي که

 

نيزه ها ازدحام مي کردند

 

سنگها بر لبي ترک خورده

 

بوسه بوسه سلام مي کردند

 

 

 

 

 

دل تو روي نيزه ها مي رفت

 

دستهايت اسير سلسله بود

 

قاتلت زهر کينه ها، نه نه!

 

قاتلت خنده هاي حرمله بود

 

 

 

 

 

جان سپردي همان غروبي که

 

عشق بر روي نيزه معنا شد

 

دل تو در هجوم مرکب ها

 

بين گودال ارباً اربا شد

* * *

 

عــاقبت آه کشیــدم نفس آخـر را

 

نفس سوخته از خاطره ای پرپر را

 

روضه خوانی مرا گرم نمودی امشب

 

روضه ی آن همه گل، آن همه نیلوفر را

 

آخرین حلقه ی شب های محرّم هستم

 

شکر ای زهر ندیدم سحـری دیگر را

 

باورم نیست هنوز آنچه دو چشمم دیده است

 

باورم نیست تماشای تنی بی سر را

 

باورم نیست غروب و حرم و آتش و دود

 

دیــدن ســوختن چـارقــد دخــتر را

 

غارت خود و علم، غارت گهواره و مشک

 

غـارت پیرهــن و غـارت انگشتر را

 

ذوالجناحی که ز یالش به زمین خون می ریخت

 

نیـزه هایی که ربـودند ســر اکبر را

 

آه در گوشه ی ویرانه که دق مرگ شدیم

 

تا کـه همبـازی من زد نفس آخـر را

 

کمک عمّه شدم تا بدنش خاک کنیم

 

بیـن زنجیر نهـان کرد تنی لاغــر را

 

چنگ بر خاک زدم تا که به رویش ریزم

 

سرخ دیدم بدنش... تکّه ای از معجر را

* * *

 

 

 

 

 

 

 

 

آمریکا چه غلطی کرده است

ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدن
 
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند
 
چند ماهی میشد که حال مملکت خوب نبود، مدام خبر ناگوار ازقتل_دختر_بچه، نوزاد چندماهه، اختلاس و... میشنیدیم.
عده ای در تحلیلها میگفتند: اخلاق در جامعه ایران مُرده است، بعد از انقلاب  اخلاق نابود شد و...
 
✅از طرفی، این حجم سنگین برنامه ها علیه جامعه جوان ما، از دهها شبکه ماهواره ای گرفته تا اینترنت، فضای مجازی... همه و همه از محتوای ضدارزشی و خلاف اعتقادات لبریز هستند.
نوک پیکان همه اینها به سمت جوان_ایرانی است.
حتی در بسیاری از دانشگاههای ما دانشجوی جوان براحتی اعتقادات_دینی و ارزشی اش را از دست میدهد.
 
الغرض اگر در این تهاجم فرهنگی گسترده؛ هر جوری که به حجم_آتش دشمن و دوستان غافل نگاه کنیم؛ جامعه و جوان ایرانی می بایست سالها پیش له میشد.
 
✅اما وقتی *محسن_حججی* با ۲۶ سال سن، در اوج جوانی با وجود طفلی دوساله از همه ی خوشی های حلال (ماشین آخرین مد- ویلایی چندملیاردی مثل ویلایی آقای فلان وزیر و حساب چند میلیاردی و پست ومقام بالا و و و الی آخر) درزندگی خود میگذرد و داوطلبانه به کمک انسانها در مرز بین دو کشور دیگر میرود، باید بسیاری از این تحلیلهای_آبکی را که میگویند جوان ایرانی از دست رفت را کنار گذاشت.
 
✅البته شاید بگویید مگر چند نفر مثل حججی داریم؛ اگر نگاهی به آمار و میانگین سنی شهدای مدافع حرم در چند سال گذشته بیاندازید، اکثریت از جوانان زیر ۳۵ سال هستند.
حججی ها در حال تکثیر هستند؛ چشمان آلوده به تحلیلهای نظری غرب توان دیدن این جوانان را ندارد.
 
✅همه ی این مطالب یک سوال ایجاد میکند، با وجود این حجم سرمایه گذاری آمریکاییها در عرصه فرهنگی وقتی هنوز حججی_ها تربیت می شوند، پس آمریکا چه غلطی میکند؟
 
در واقع به تعبیر دیگر حضرت امام؛ آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند
- انتشار بلامانعه است
وبلاگ فاما درپوش