گرد و غبار راه توام می تکانی ام ؟
نه... باخودت مرا به خدا می رسانی ام
از ابتدای خلقت ام آقای من شدی
صبح و مسا شاکر این مهربانی ام
وقتی که دور میشوم از تو زمینی ام
وقتی که با توام بخدا اسمانی ام
از هفته ام سه شنبه اش آقا برای توست
روز اش مدینه ای و شب اش جمکرانی ام
در راه تو فنا شدن ام عشق بازی است
آقا فدای تو همه ی زندگانی ام
آقای خوب من پدر و مادرم فدات
آقای خوب من به فدایت جوانی ام
داری میان روضه ی خود می کُشی مرا
داری مرا به کرببلا می کِشانی ام
روزی که بادهای مخالف امان نداد
هفت آسمان به قافله ای سایه بان نداد
خورشید بود و سایهی شوم غبارها
خورشید بود همسفر نیزه دارها
دیدی به روی نیزه سر آفتاب را
دیدی گلوی پرپر طفل رباب را
دیدی عمود با سر سقا چه کرده بود
تیر سه شعبه با دل مولا چه کرده بود
در موج خیز شیون و ناله دویده ای
تا شام پا به پای سه ساله دویده ای
گل زخمهای سلسله یادت نمی رود
هرگز غروب قافله یادت نمی رود
هم ناله با صحیفهی ماتم گریستی
یک عمر پا به پای محرم گریستی
اشعار شهادت حضرت محمد باقر علیه السلام
***
امشب از آسمان چشمانت
دسته دسته ستاره مي چينم
در غزل گريهي زلالت آه
سرخي چارپاره مي بينم
زخمهاي دل غريبت را
مرهم و التيام آوردم
باز از محضر رسول الله
به حضورت سلام آوردم
در شب تار تيره فهمي ها
روشني را دوباره آوردي
آسمان را کسي نمي فهميد
تا که با خود ستاره آوردي
ساحت مستجاب سجاده!
بندگي را تو يادمان دادي
دل ما شد اسير چشمانت
دلمان را به آسمان دادي
آيه آيه پيام عاشورا
در احاديث روشنت گل کرد
امتداد قيام عاشورا
در تب اشک و شيونت گل کرد
دم به دم در فرات چشمانت
ماتم کربلا مجسم بود
چشم تو لحظه اي نمي آسود
همهي عمر تو محرم بود
چلچراغي ز گريه روشن کرد
در دلم اشک بي امانت آه
تا هميشه مناي چشمانم
وقف اندوه بي کرانت آه
در غروب غريب دلتنگي
ناگهان حال تو مشوش شد
جان من! روي زين زهرآلود
پيکرت سوخت غرق آتش شد
گرچه از شعله هاي کينه شان
پيکر تو سه روز مي سوزد
ولي از داغهاي روز دهم
جگر تو هنوز مي سوزد
آه آتشفشان چشمانت
دير ساليست بي گدازه نبود
همهي عمر خون دل خوردي
داغهاي دل تو تازه نبود
ديده بودي سه روز در گودال
پيکر آسمان رها مانده
سر سالار قافله بر ني
کاروان بي امان رها مانده
چه کشيدي در آن غروبي که
نيزه ها ازدحام مي کردند
سنگها بر لبي ترک خورده
بوسه بوسه سلام مي کردند
دل تو روي نيزه ها مي رفت
دستهايت اسير سلسله بود
قاتلت زهر کينه ها، نه نه!
قاتلت خنده هاي حرمله بود
جان سپردي همان غروبي که
عشق بر روي نيزه معنا شد
دل تو در هجوم مرکب ها
بين گودال ارباً اربا شد
* * *
عــاقبت آه کشیــدم نفس آخـر را
نفس سوخته از خاطره ای پرپر را
روضه خوانی مرا گرم نمودی امشب
روضه ی آن همه گل، آن همه نیلوفر را
آخرین حلقه ی شب های محرّم هستم
شکر ای زهر ندیدم سحـری دیگر را
باورم نیست هنوز آنچه دو چشمم دیده است
باورم نیست تماشای تنی بی سر را
باورم نیست غروب و حرم و آتش و دود
دیــدن ســوختن چـارقــد دخــتر را
غارت خود و علم، غارت گهواره و مشک
غـارت پیرهــن و غـارت انگشتر را
ذوالجناحی که ز یالش به زمین خون می ریخت
نیـزه هایی که ربـودند ســر اکبر را
آه در گوشه ی ویرانه که دق مرگ شدیم
تا کـه همبـازی من زد نفس آخـر را
کمک عمّه شدم تا بدنش خاک کنیم
بیـن زنجیر نهـان کرد تنی لاغــر را
چنگ بر خاک زدم تا که به رویش ریزم
سرخ دیدم بدنش... تکّه ای از معجر را
* * *