جهان یک شعر غمگین است شاید

پـــر از آه نخســتیــــن است شاید

من و بــودن، تو و هرگــز نبـــودن

تمــــام مســـــأله ایـــن است شاید

#شهراد_میدری

عشق یعنی زیرِ نم نم هایِ بارانم هنوز
خیسِ شوقت هستم و پر میکشد جانم هنوز

رفته ای هرچند از این شهر و دیگر نیستی
من ولی شب پرسه یِ خیسِ خیابانم هنوز

برخلافِ برگِ تقویمی که می گوید بهار
برگریزِ خاطراتِ مهر و آبانم هنوز

دست در دستِ خیالت بیخیالِ عابران
پرسه پرسه در هوایت شعر می خوانم هنوز

سنگفرشِ خیسِ باران خورده می داند چقدر
کوچه گردِ خش خشِ برگِ درختانم هنوز

کوچه گردِ برگِ زردِ غرقِ دردِ خاطرات
همصدایِ بغضِ عریانِ زمستانم هنوز

آه لیلی! بی تو خیلی خسته ام، کو شانه ات؟
مثلِ مویت بیدِ مجنونِ پریشانم هنوز

کاش برگردی ببینی در فروپاشیِ بغض
خسته چون فواره ای سردرگریبانم هنوز

چون "رهی" و چون "عماد" و "شهریار"ِ مانده یاد
"منزوی" شد "سایه" ام بس که غزلخوانم هنوز

شعر پایان یافت اما عشقِ تو بی انتهاست
من تو را زیباتر از هر شعر میدانم هنوز

عاشقانه های #شهراد_میدری

یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام

 

امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام

خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی

همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است

بـی صفحه زندگانــی بـی روح و كم دوام

جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش

ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!

دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام

چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام

در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم

جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام

باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است

تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!

 

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

 

آرام وسرد گفت:که در طالع شما...

قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست

گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...

با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!

گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها

آخر شروع کرد به تفسیر فال من...

با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

اینجا فقط دو خط موازی نشسته است

یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا

انگار بی امان به سرم ضربه میزدند

یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟

گفتم درست نیست، از اول نگاه کن 

فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!

 

 

من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید

باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم

پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید

 

 

 

برای شادی روحم کمی غزل لطفا

دلم پر از غم و درد است، راه حل لطفا

 

همیشه کام مرا تلخ می کند دنیا

به قدر تلخی دنیای تان، عسل لطفا !

 

مرا به حال خودم ول کنید آدم ها

فقط برای کمی گریه لا اقل، لطفا

 

کسی میان شما عشق را نمی فهمد

ادا،دروغ بس است این همه دغل، لطفا

 

کجاست کوهکنی تا نشان دهد اصلا

به حرف نیست که عاشق شدن،عمل لطفا

 

"به زور آمده بودم، به اختیار مرا"

ببر به آخر دنیا از این محل لطفا

 

نمانده راه زیادی، کنار قبرستان

پیاده میشوم آقا... همین بغل، لطفا

 

شعر بلند عاشقانه زیبا و مفهومی

امشب از آسمان دیده‌ی تو
روی شعرم ستاره می‌بارد
در زمستان دشت کاغذ ها
پنجه‌هایم جرقه می‌کارد
شعر دیوانه‌ی تب‌آلودم
شرمگین از شیار خواهش‌ها
پیکرش را دوباره می‌سوزد
عطش جاودان آتش‌ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
شب پر از قطره‌های الماس است
از سیاهی چرا هراسیدن
آنچه از شب به جای می‌ماند
عطر سکرآور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه‌ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می‌خواهم
من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو… بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می‌خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می‌خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

شعر عاشقانه بلند و احساسی

این برگ‌های زرد
به خاطر پاییز نیست
که از شاخه می‌افتند
قرار است تو از این کوچه بگذری
و آن‌ها
پیشی می‌گیرند از یکدیگر
برای فرش کردن مسیرت..
گنجشک‌ها
از روی عادت نمی‌خوانند،
سرودی دسته‌ جمعی را تمرین می‌کنند
برای خوش‌آمد گفتن
به تو..
باران برای تو می‌بارد
و رنگین‌کمان
ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش
سرک کشیده از پس کوه
تا رسیدن تو را تماشا کند
نسیم هم مدام
می‌رود و بازمی‌گردد
با رویای گذر از درز روسری
و دزدیدن عطر موهایت!
زمین و عقربه‌ ی ساعت‌ ها
برای تو می‌گردند
و من
به دور 

حلالم کن اگر روزی گرفتار دلت بودم ……
نفهمیدم که خوش بودی و تنها مشکلت بودم
تو قاب عکس این دنیا فقط چشم تو را دیدم
حلالم کن اگه هر شب تو افکار تو چرخیدم
خودت هر روز میگفتی که از تنهائی بیزاری
بگو این لحن دلگیرو هنوز در خاطرت داری
گلوم سر شاره از بغضه،یه بغض تلخ و پژمرده
یه موسیقی پر درده از یه آهنگساز سر خورده
هوای خونمون سرده گلامون سخت بیمارن
چشام رو قاب عکس تو تگرگ اشک میبارن.

 

....

 

 

با من بمان و حرف دلت را دوتا نکن 
 در شهر من علیه دلم کودتا نکن
حالا که از بهشت تو جا مانده ام، مرا 
 در پای ایستگاه جهنم رها نکن
بگزار پا به شعر من ای حس ناگریز 
 فکر ردیف و قافیه های مرا نکن
حق من این نبود دور از تو بشکنم 
 حقم اگر فراق تو باشد ادا نکن
کردی دعای صبر…دعایت مرا شکست 
در حق هیچ آیینه ای این دعا نکن
با ابرهای معجزه بر روح من ببار
 جغرافیای قلب مرا بر ملا نکن

 

 به وبلاگ ما خوش امدید