اربعین .

مژدگانی بده عباس که خواهر آمد

خاطر آسوده که با چادر و معجر آمد !

قافله همره خود مشک پرآب آورده

جرعه جرعه غم و اندوه رباب آورده

بسپارید که در علقمه هرگز نرود

وای اگر شکوه ی او پیش ابالفضل رود

آه بانو زچه رو قافله ات کم دارد

بعد از آن شام سیاه اشک دمادم دارد

نکند دختری که بود شبیه زهرا

جای مانده است در آن شام بلا

اربعین

نگاه گریه داری داشت زینب
چه گام استواری داشت زینب
دل با اقتداری داشت زینب
مگر چه اعتباری داشت زینب
چهل منزل حسین منجلی شد
گَهی زهرا شد و گاهی علی شد
ندیدم زینب کبری‌تر از این
ندیدم زینت باباتر از این
ندیدم دختر زهراتر از این
حسینی مذهبی غوغاتر از این
به پیش پای ما راهی گذارید
بنای زینب اللهی گذارید
اگر چه غصه دارد آه دارد
به پایش خستگیِ راه دارد
به گِردش آفتاب و ماه دارد
به والله که ایوالله دارد
همین که با جلالت سر نداده
به دست هیچ کس معجر نداده
پس از آن که زمین را زیر و رو کرد
سپاه کوفه را بی آبرو کرد
به سمت کربلا خوشحال رو کرد
کمی از خاک را برداشت بو کرد
رسیدم کربلا‌ای داد بی داد!
حسین سر جدا،‌ای داد بی داد!
چهل روز است گریانم حسین جان!
چو موی تو پریشانم حسین جان!
چهل روز است می‌خوانم حسین جان!
حسین جانم حسین جانم حسین جان!
تویی ذکر لبم الحمدلله
حسینی مذهبم الحمدلله
همین جا شیرخواره گریه می‌کرد
رباب بی ستاره گریه می‌کرد
گَهی بر گاهواره گریه می‌کرد
گَهی بر مشک پاره گریه می‌کرد
خدایا از چه طفلم دیر کرده؟
مرا بیچاره کرده، پیر کرده
همین جا دور اکبر را گرفتند
ز. ما شبه پیغمبر ما را گرفتند.
ولی از من دو دلبر را گرفتند
هم اکبر هم برادر را گرفتند
"به تو گفتم که‌ای افتاده از پا
ز. جا بر خیز ور نه معجرم را... "
همین جا بود که سقای ما رفت
به سمت علقمه دریای ما رفت
پناه عصمت کبرای ما رفت
پی او گوشواره‌های ما رفت
فقط از علقمه یک مشک برگشت
حسین بن علی با اشک برگشت
همین جا بود که دل‌ها گرفت و ...
کسی روی تن تو جا گرفت و ...
سرت را یک کمی بالا گرفت و...
و از پشت سرت سر را گرفت و...
همین که بر گلویت خنجر آمد
صدای ناله‌ی زهرا در آمد
همین جا بود الف. را دال کردند
تنت را بار‌ها پامال کردند
ته گودال را گودال کردند
تو را با سم مرکب چال کردند
اگر خواندم قلیلت علت این بود
که یک تصویری از تو بر زمین بود
تو ماندی و کبوتر رفت کوفه
تو را کشتند و خواهر رفت کوفه
خودم در راه و معجر رفت کوفه
چه بهتر زودتر سر رفت کوفه
و گر نه درد‌ها می‌کشت ما را
نگاه مرد‌ها می‌کشت ما را
بهاری داشتم، اما خزان شد
قدی که داشتم بی تو کمان شد
عقیق تو به دست ساربان شد
طلای من نصیب کوفیان شد
خبر داری مرا بازار بردند
میان مجلس اغیار بردند
همین جا بود افتادند تن‌ها
همین جا بود غارت شد بدن‌ها
تمامی کفن ها، پیرهن‌ها
بدون تو کتک خوردند زن‌ها
همین جا بود گیسو می‌کشیدند
به هر سو دخترانت می‌دویدند
همین جا بود تازیانه باب گردید
رخ ما در کبودی قاب گردید
ز. خجلت خواهر تو آب گردید
که معجر بعد تو نایاب گردید
سکینه معجر از من خواست، اما خودم هم بودم آن جا مثل آن ها...
ز. جا برخیز غم خواری کن عباس!
دوباره خیمه را یاری کن عباس!
برای عزتم کاری کن عباس!
علم بردار علم داری کن عباس!
سکینه می‌کند زاری ابالفضل!
چه قبر کوچکی داری ابالفضل

جاده ظهور

می شود فاطمه پریشانش
می رسد دست او به دامانش

می کند افتخار در محشر
زایر اربعین به ایمانش

مرز را ، عشق دین به هم زده است
دلبری مهجبین به هم زده است

عجبی نیست اگر که عالم را
زائر اربعین به هم زده است

من که شاگرد دینی ات باشم
عاشق هم نشینی ات باشم

می دهی تو اجازه ام آقا
زائر اربعینی ات باشد

مثل عبدی حقیر می آیم
عاشق و سر بزیر می آیم

اختیاری ندارم از خود من
دست من را بگیر می آیم

تا جهان را نوشت و بر پا کرد
کربلا را بهشت دنیا کرد

عشق ملیونی حسینی را
اربعین می شود تماشا کرد

این فقط پا به جاده رفتن نیست
یک ملاقات ساده رفتن نیست

می رسی تا خدا درنگ نکن
این فقط یک پیاده رفتن نیست

ساکن شهر کربلا تو حسین
راه زیبای  تا خدا  تو حسین

مطمئنم که عاقبت روزی
می کشی اربعین مرا تو حسین

از مدار غمت گریزی نیست
در جهان مثل تو عزیزی نیست

عشقِ میلونیِ حسینی ها
در ازای غم تو چیزی نیست

گفتی که نشان مومنینت باشد
هر شیعه که زائر زمینت باشد

والله قسم به روز محشر هم بُرد
با زائر روز اربعینت باشد 

در غمت من سرور می بینم
من فرج را نه دور می بینم

از نجف تا به شهر کرب و بلا
جاده ای تا ظهور می بینم

به کن ....

 

به من بگو، بگو،
چگونه بشنوم صدای ریزش هزار برگ را ز شاخه ها؟
به من بگو، بگو،
چگونه بشنوم صدای بارش ستاره را ز ابرها؟
من از درخت زاده ام
تو ای که گفتنت وزیدن نسیم هاست بر درختها
به من بگو، بگو،
درخت را که زاده است؟
مرا ستاره زاده است
تو ای که گفتنت چو جویبارهاست، جویبارهای سرد
به من بگو، بگو،
ستاره را که زاده است؟
ستاره را، درخت را تو زاده ای
تو ای که گفتنت پریدن پرنده هاست
به من بگو، بگو،
تو را که زاده است؟

#رضا_براهنی
@

ارغوان

 



شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگست امروز ؟

آفتابیست هوا ٬

یا گرفتست هنوز ؟

من درین گوشه

که از دنیا بیرون ست ٬

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم

دیوار است

آه

این سخت سیاه

آنچنان نزدیک ست

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته

که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانیست

نفسم میگیرد

که هوا هم اینجا زندانیست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو میریزد

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار ٬

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟

اینچنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید

ارغوان پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر

از سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی بر این دره غم می گذرند ؟

ارغوان

خوشه ی خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر

غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشا گه پرواز ببر
آه بشتاب

که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان

بیرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده ی من

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده من 

#هوشنگ_ابتهاج

 

یاد شاعر بزرگ جنوب زنده یاد استاد خلیل عمرانی (دیر)

برخیز کمی برای ما شعر بخوان

برخیز و دوباره از شکفتن بنویس

برخیز بهار را لبی زمزمه کن

از لذت عاشقانه گفتن بنویس

وقتی که تو نیستی غزل دلگیر است

آهنگ تمام شعر ها غمگین است

.....

تیرماه سال 1374 بود. دفترچه آماده به خدمت را گرفته بودم. دنبال امریه بودم تا جایی برای خدمت سریازی پیدا کنم. شنیده بودم خلیل عمرانی معاون فرهنگی اداره ارشاد بوشهر شده است. با ایشان تماس گرفتم. جریان را برایش توضیح دادم. گفت فردا صبح بوشهر باش.

فردا صبح به اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان بوشهر رفتم. اتاقش را پیدا کردم. با گرمی حقیر را به حضور پذیرفت. یادم می‌ۀید این شعر زیبا بالای سرش نوشته بود:

این میز که می‌بینی  گاه از من و گاه از تو

جاوید نخواهد ماند خواه از من و خواه از تو

 از فردای آن روز که به بوشهر رفتم  تا الان که روزهای پایانی پاییز 1392 است در بوشهر مانده‌ ام. اما حالا من مانده‌ام بدون خلیل. خلیل که مرا به بوشهر آورد و اینجا مرا تنها گذاشت. ......

 

 تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت و رود

دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

هرکه ویران کرد ویران شد در این آتش‌سرا

هیزم اول پایه‌ی سوزاندن خود را گذاشت

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است

چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت

با صدف‌هایی که بین ساحل و دریا گذاشت(فاضل نظری)


آری، خلیل عمرانی مردمی‌ترین شاعر دیر از میان ما رفت.  هرجا بود احساس غربت و تنهایی نمی کردی. دل دریاییش بی کران بود و خوان معرفتش گسترده. چه در دیر و چه این اواخر در تهران و اسلام‌شهر....آخرین باری که از ایشان خواستم برای حقیر کاری انجام دهد دوران مدیر کلی ایشان در استان هرمزگان در سال 1387 بود. درگیر همایش کتابخانه‌های آموزشگاهی در دانشگاه فردوسی مشهد بودم. با ایشان تماس گرفتم و از ایشان جهت برگزاری همایش کمک مالی خواستم. با تواضع همیشگی این درخواست را پذیرفت و با آقایی از کارشناسان وزارت آموزش و پرورش تماس گرفت.... و نزدیک دویست میلیون ریال به این همایش کمک کردند.....

خلیل عمرانی متخلص به‌ "پژمان" سال 1343 در روستای‌ لمبدان شهرستان «دیر» به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در روستا و دوره متوسطه را در شهر به پایان برد و در سال 1363 دانشجوی مرکز تربیت معلم پسران‌ بوشهر شد. دو سال بعد به‌ زادگاهش برگشت و در مدرسه‌ای‌ که خود در آن درس خوانده بود، به تدریس ادبیات پرداخت. سرانجام در پاییز 1391 به دیدار معبود خود  شتافت. روحش شاد

روزهای پایانی پاییز در حال گذر است....این روزها یاد آور سال‌کوچ این شاعر است. دیگر میدان امام به سمت سه راه عاشوری برایم تداعی خاطر خلیل عمرانی است. خلیل آتشین سخن که دیگر در بین مانیست. اما روح بلندپروازش جاوید شد. به دانشجویان همیشه می‌گویم که تلاش کنید از دیگران متفاوت باشید و روح خود را پرورش دهید. روح خود را تعالی بخشید و روح شما نیز تعالی نمی‌یابد جز با خدمت به مردم. خلیل عمرانی مصداق بارز این بود.به عبارتی دیگر، هم از دیگران متفاوت بود و هم روح خود را تعالی بخشد... دو شب پیش در مراسمی که در بوشهر برگزار شده بود شرکت کردم.... یادش پر رهرو باد.

شعری از استاد خلیل عمرانی به مناسبت آزادسازی خرمشهر

برگشته‌ام ادامه جانم را

میعادگاه عشق نهانم را

در ازدحام این همه خاکستر
گم کرده‌ام دوباره نشانم را

آن نخلهای تشنه کجا هستند

تا بنگرم نشان جوانم را

جز سوختن نشانه نمی‌بینم

همسایگان روز و شبانم را

ماندند و سوختند و من رفتم

شرمندگی برید امانم را

برگشته‌ام به شهر و 

دوبیتی ها

 

صدای سنج می آید دوباره

صدای یا حسین (ع) و یا علمدار

درختان نوحه می خوانند با هم

نگاه ابرها خیس است و تبدار

 

هزار و چارصدسال است دلها

برایت شعر باران می سرایند

محرمهای بعداز تو غریبند

سیه پوش و پر از آه و عزایند

 

کسی در جمع این زنجیر زنهاست

کسی که آسمانی، ناشناس است

کسی که اشک میریزد برایت

کسی که با نگاهت در تماس است

 

و شاید یک علم بر دوش دارد

و نامت هست جاری بر لبانش

و شاید آمده تا در عزایت

بگرید ابرهای آسمانش

 

کسی که نام او در روز جمعه

گل ذکر تمام ندبه خوانهاست

و او هر سال عاشورا می آید

امامی که دلش همدرد با ماست

 

بی تابی

 

آسمان تاب نیاورد و پراز باران شد

غم هفتاد ودو لاله به دلش مهمان شد

دیدن گود ترین جای زمین غمگین است

بار خون می برد این غافله وسنگین است

رسته بر پیکر این دشت همه سر نیزه

سر خورشید ترین مرد زمین بر نیزه

بر لب تشنه ی این رود قمر می آید

هان ببینید که دستان بشر می آید

هان ببینید علمدار که آب آورده

مشک،بی دست چگونه ست که تاب آورده !

شمر بر منبر تزویر مسلمان شده است

معرکه خالی واو نیز رجز خوان شده است

دیدن حرمله وتیر ... قیامت شده است

هان رقیه که شده پیر... قیامت شده است

پیر کرده ست زمین را غم لالایی او

زخم لب های ترک خورده ی بابا یی او

خطبه خوانده ست مگر اینکه جهان می لرزد

 شانه های همه ی فرشتگان می لرزد

کاخ شام از غم این خطبه خراب است خراب

مثل کوفه زده اهلش خودشان را بر خواب

مسلم است اینکه  سر دار اذان میگوید

اَشهَد اَنَِّ حسین َ ... به جهان می گوید

 اَشهَد اَنَِّ امام شهدا مظلوم است

اَشهَد اَنَِّ رقیه که دلش معصوم است

اَشهَد اَنَِّ که زینب دل خونین دارد 

کربلا تا به ابد قصه ی غمگین دارد

+ فاطمه ناظری

 

شعر نو

سپید مثل یاس مثل آینه و ماه

شبیه چشمک ستاره در شب سیاه

گذشت از مدار خوابهای خاک سرد

فرشته چرخ خورد و چرخ خورد دور ماه

ز چشمه زلال آسمان وضو گرفت

و کرد آسمان به چشم عاشقش نگاه

ز کهکشان نقره ای، فرشته و شهاب

از آسمان به خاک سرد می کشید راه

به خاک سرد؟ نه به خانه ای که سبز بود

به خانه نه؟ به قصر باصفای پادشاه

فرشته هفت بار چرخ خورد دور  قصر

نشست، گفت با تمام اشتیاق : آه

شکفته غنچه ای که از بهشت آمده

سپید مثل یاس  مثل اینه وماه

به وبلاگ فاماتودات.کام. خوش آمدید